آنان که دانستند پیوستند و نیست َند

حضرت ِسکوت...
ن : هیوا ت : یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ز : ٧:۱٥ ‎ب.ظ

به نام خدا

 

 

 

این روزها هم زیاد حرف میخورم

هم حرف هایم را ....

 

 

 

پ.ن:خداوند!کاش لااقل اگر حذفمان میکنی به قرینه معنوی باشد.قرینه لفظی توی گلوی آدم...

 

 

 

 

 

کیلومترها حرف دارم...اما...توی سکوت..رکورد خدا را هم زده ام...


دانه های بهشتی :
.:: دانه انار () ::.


سنجد
ن : هیوا ت : چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ز : ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ

به نام خدا

 

یک-من ساکت نیستم...من هیچوقت ساکت نیستم...اصلا بیا بیخیال فعل و قافیه!بیخیال ِحرف و نقطه و سه نقطه...ببین...بی تو تمام سال پاییز است...حتا این اردیبهشت ِ...اصلا بیخیال ِصفت...میخواهم انار دانه کنم...توی کاسه ی بلور...سرخ و سفید...ترش و شیرین...رویاهم اگر دارم...رویای تماشای انارخوردن توست...

بگویم ت:دانه هایش را هم بخور...قوت دارد...

بخندی

کیفور شوم...از خنده ات...

اصلا مگر میشود جواب ِخنده ی تو سکوت نباشد؟که تمام ِخنده ات ...تمام ش را بنوشم...

تو همیشه بیداری...همین است که دلم همیشه روشن...

 

راستی...من عاشقانه نویس خوبی نیستم...

چشم هات حواسم را پرت میکنند...

 

دو - وقتی خوابی ...خمارم...

 

+++

از سنجدها قول گرفته ام کمتر دلبری کنند...طاقت ندارم...

 

 

 

 

 

+ بیا...

باران ش با من...

عطر بهارنارنج ش از دستان تو

اردی بهشت می شویم ما...


دانه های بهشتی :
.:: دانه انار () ::.


محض ِخاطر ِنخشکیدن ِقلم...محض ِغصص
ن : هیوا ت : سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ز : ٩:۳٧ ‎ب.ظ

به نام خدا

یک- توی تمام این 12 سال حتی صدایش را هم نشنیدم...همیشه یک روح بود انگار...میخواهم بگویم بودید. یادم می آید تو نذری آوردی من گفتم قبول باشد تو گفتی قبول حق. یکبار کلید خانه تان را آوردی گفتی پیش شما باشد؛معتمد نداشتیم. گفتم چشم. بار سومش شد دیروز...از باشگاه که آمدم کوچه را انگار عزرائیل قرق کرده بود.کوچه ی ما همیشه سوت و کور بود ولی این سکوت فرق داشت. بو داشت. من از سکوت های بو دار میترسم. پشت در که رسیدم تا کلید بیندازم "ح" در را باز کرد.این را هم قبلا تجربه کرده بودم.اینکه پشت در منتظر بماند تا من برسم.آن روز که میخواست خبر مرگ ِمادر ِ"ز" را بدهد...صدای کلید را که شنید قبل از چرخاندن کلید در را باز کرد.بعد ایستاد نگاهم کرد.انگار میخواست نروم داخل خانه. چند لحظه ایستادم...

فکری بودم چقدر پرم از تجربه های تلخ...تجربه هایی که بعد از هرکدامشان تصمیم گرفتم :دیگه هیچوقت...و...

خسته شدم..آرام گفتم:نمیبینی از باشگاه اومدم؟خستم...حالا برو کنار...

نرفت...بیشتر سد شد...و گذاشت سد شدنش را ببینم...

نگاه کردم به جاکفشی. توی خانه ی ما خبرهای جدید را قبل از هرچیز جاکفشی داد میزند:آمدن مهمان...مهمان های بودار...مهمان های بی بو...مهمان های معمولی...مهمان های غریبه...مهمان های دوشنبه شب ی...مهمان های صدسال یکبار...مهمان های با دسته گل...بی دسته گل...تعدادشان...همه اش را از توی جاکفشی میشود فهمید...

یک جفت کفش مردانه...خاکی...که مال ِما نبود...

یک قطره خون از بینیم چکید روی دستم...نگاهش کردم.با غضب:خب پس تایم بده تا کی قراره منو دم در نگه داری ...

دستمال از جیبش درآورد ...از صورتش بدم می آید...هیچوقت نمیشود ازش چیزی فهمید...برعکس صورت من...دلم توی صورتم میتپد......دستمال را تا نزدیک بینیم آورد...دستش را پس زدم...

- تو منو هر روز دم در نگه ندار نمیخواد مهربون بشی...

رفت کنار...

 

دیروز شد بار سوم

 

سه- چندبار تکرار کردم حتما زیرش از طرف همسایه ها رابنویسید...پارچه نویس انگار من نبودم اصلا کار خودش را میکرد...قلم مو را زد توی رنگ سبز و "میم" ِ مرحوم را پر کرد...

اسم کوچک پدرت  را حالا فهمیدم بعد 12 سال...

 

 

 

 

پنج -بابات یکبار بهم گفت: سرده بیا برسونمت...

گفتم :ممنون...

گفت :ممنون چیه...بیا برسونمت...ما لر ها اهل تعارف نیستیم...

بوی سیگارش هنوز توی گلویم مانده...

 

 

هفت- حراج میکنم...درگلو مانده هایم را...


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


 
ن : هیوا ت : شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ز : ٢:۱٩ ‎ب.ظ

به نام خدا

 

هیوا تعطیل شد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:آهای...!م / د ر....پهلو...شکسته ام...


دانه های بهشتی :
.:: دانه انار () ::.


تمام ِناتمام ِمن...
ن : هیوا ت : جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ ز : ٩:٥٤ ‎ب.ظ

به نام خدا

 

حرف دارم

کلمه ندارم

 

صدق الله العلی و العظیم


دانه های بهشتی :
.:: دانه انار () ::.


بندر...
ن : هیوا ت : شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ ز : ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ

به نام خدا

 

 

و حالا میروم... تا در آن وسعت ِ پاک...تا در آن آبی ِ گرم...

فارغ از شهر ِ شلوغ....

دور از هرچه که بود...

اندکی...جان بستانم....

از نور...

 

 

 

 

خداحافظ...


دانه های بهشتی :لواشک انار
.:: دانه انار () ::.


همیشه بهار
ن : هیوا ت : شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ ز : ٦:۳۱ ‎ب.ظ

 به نام خدا

 

فاطمه...

دختر بهار

دختر بهار و خنده های نمکدار ...که
همیشه توی سفره ات برایم چیزهای

تازه داری

که خبرهایم همیشه برایت سوخته
است...

که هنوز رنگ چشم ات را نمیدانم...

که هنوز نمیدانم خنده هات را از
پشت گوشی دوست تر دارم یا وقتی سرت را

آورده ای تا نزدیک شانه ام

که بخاطر من همبرگر میخوری آن هم
با اشتیاق...

که خوبی...

که خوب صدایم میکنی

که تمام زمستان های راکد بودنم
؛پایم ایستادی

که آنقدر خوبی که گاهی یادم
میرود...نه تو را...خودم ت را...

که توی بانک وقتی حسابی کلافه ام
مثل نسیم می آیی و میوزی به آشفتگی هام و آرام می شوم...تو نمیفهمی که آرام
میشوم...

که همیشه روز تولدت نیستم...

که با تو نه از شمال به جنوب...که
از شمال تا شمال میروم تا دانشگاه...

که مومنی...نه...مومنم...به تو...

کاش میشد جوری بگویم که تو هم لذتش
را بفهمی...

اینکه بشدت نیاز داشتم یک نفر
مستور را خراب کند توی ذهنم...مستور روی

شانه ی ذهنم سنگینی میکرد...

 


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


روی ماه خداوند را ببوس...
ن : هیوا ت : سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ز : ٦:۱۸ ‎ب.ظ

به نام خدا

قبل التحریر:نویسنده ی اصلی اوست.خیلی هم حواس جمع است.خیلی هم خوب مینویسد...حواسش به همه شخصیت هاش هم هست.ماییم که هر چه بنویسیم آخرش از روی دست او نوشته ایم...مصطفی مستور مرا دیوانه کرده. وبعید میدانم این دیوانگی فروکش کند...شهر کتاب اصفهان جای خوبی است برای دیوانگی...رضا امیرخانی مرا دیوانه تر کرده...و خب این ها را شاید یک روزی که توی گوگل حرف ها درباره ی خودشان را سرچ میکنند بخوانند...ولی چه فایده...من دیوانه شده ام...و عقوبتش دامن خودم را میگیرد...و آن همه کاغذ سفیدی که سیاه میشوند به چشم برهم زدنی...همه ی کتاب های مستور را هزار بار خوانده ام...و هزار بار دگرگون شده ام...و هزار بار دور تر و دور تر و دور...کلمه ها قطار میشوند توی ذهنم و راه می افتند و از صدای قطار گوش هام را میگیرم و قطارها تصادف میکنند و ...

من همیشه از نشانه ها میترسیده ام...حالا نشانه ها همه...باهم هجوم آورده اند به زندگیم...نشانه هایی از جنس قصه های مصطفی مستور...

 

راستی...خدا اول مینویسد بعد اسم قصه هاش را انتخاب میکند یا برعکس؟

 

 

 

یک- "روی ماه خدوند را ببوس" را برای بار دهم تمام می کنم. بار دهم هم دقیقا به اندازه بار اول هیجان رسیدن به صفحه ی آخر را داشتم. اما اینبار یک تفاوت عمده داشت...اینبار گریه کردم...مثل بار چهارمی که "دلشکسته " را دیدم...

می دانی؟من به طرز عجیبی معتقدم هر فیلمی هر آهنگی هر کتابی ارزش یکبار امتحان را دارد...شاید همان دفعه به کل زندگیت را عوض کرد...مثلا صفحه ای که حتا هیچ ربطی به تو و گذشته و آینده ات هم ندارد ...ولی یک اتفاقی می افتد...نمی دانم...شاید به حرفم رسیده باشی یا یکروز برسی...

توی دنیایی که تنهایی یک قانون است -این نتیجه آخرین تفکر شبانه ی من است- بی شک تو هم مثل من توی هر کتاب و فیلم و آهنگی دنبال یک آشنا می گردی...

حضرتش فرمود: روح ِآشنا...

همه ی قصه هم از همین جا شروع شد...

 

دو- دو تا دست هام را می گیرم  به پشتی ِدو تا صندلی جلو و خودم را جلو می کشم. آنقدر بد رانندگی می کند که همین موقع هاست دلم به هم بخورد. توی آینه جلو نگاهم می کند. با نگاهم حالیش می کنم دارد حالم از رانندگیش به هم می خورد. زنش مثل همیشه آرام و بی صدا خیره شده به خیابان و ماشین ها و آدم ها...

همیشه به طرز عجیبی فکر می کنم هیچ دردی ندارد. یعنی هیچوقت شاکی نیست. هیچوقت غر نمی زند. هیچوقت سردرد هم ندارد حتا.

می گوید:- آخی این می نی بوس ه چقدر شبیه موشه!

برمی گردم سرجایم. پای چپم را می اندازم روی پای راستم.. تکیه می دهم به صندلی. صورتم را می چسبانم به شیشه. جوری که انگار بخواهم با صندلی ماشین یکی شوم  مچاله می شوم گوشه ماشین. با خودم می گویم:چه تشبیه ِمسخره ای!

پشت چراغ قرمزیم.یک لگسوز قرمز کنارمان می ایستد. پسرک عینک آفتابیش را از روی چشم هاش روی موهاش جا می دهد و اشاره می کند به دست هام. تازه متوجه می شوم دست هام خالی نیست. روی کتاب توی دستم که اسمش به طرف خیابان است نوشته:

روی ماه خداوند را ببوس...

 

سه- تا شوهرش دو تا پیتزای مخصوص خودشان و مینی پیتزای مرا سفارش بدهد داستان جدیدم را از توی کیفم در می آورم که ادامه بدهم. دارم خدا خدا می کنم اولا نپرسد این چی است که اصلا نمی خواهم برایش توضیح دهم دوما مینی پیتزای مرا دیگر به موش تشبیه نکند که حسابی حالم بد می شود.

خدار ا شکر درگیر اسمس بازی با شوهرش است. یعنی توی همین دو دقیقه هم که هم را نمی بینند اسمس می دهند. توی دلم می گویم دل خوش سیری چند؟

پیتزا را که می گذارد روی میز یادم می افتد چقدر سیرم...

ولی طبق قوانین تربیتی پدرم باید تشکر کنم ؛خودم را گرسنه و مشتاق نشان دهم و مثل یک دختر خوب غذایم را بخورم.

چرا توی قوانین تربیتی پدرم هیچ تبصره و ماده واحده ای برای لحظه های ِ فلسفی من در نظر گرفته نشده؟ لحظه هایی که می خواهم هیچ آدمی را نبینم. بابا توی ذهنم داد می زند: هیوا غذاتو بخور.چه معنی داره دختر اندازه تو درد فلسفی داشته باشه؟

کاغذهای داستانم سس ی می شوند.اووف

 

 

چهار- سردرد عجیبی از سرم ریشه می دواند و همه وجودم را به آنی و کمتر از آنی می گیرد. این خوب است. منظورم این است  اینکه بدانی ریشه درد کجاست خوب است. می توانی دست ببری و بگیریش. البته این خاصیت دردهای جسمی است.

چه خاصیت خوبی...

پسر چندبار دنده عقب می گیرد و با من می آید. حتا دلم نمی خواهد بهش بگویم برود گم شود. همیشه از دعوا می ترسیده ام.(چقدر گذشته؟) آنقدر که حتا خیلی وقت ها از خودم هم باخته ام .مبادا دعوا شود!!!!!!!می گویم اگر همین الان پایت را نگذاری روی پدال گاز به حراست دانشگاه می گویم...

نگاه بی حالش را می دوزد به نگاهم که: تو رو خدا بیا برسونمت خانومی!

هیچوقت فکرش را هم نمی کردم روزی ترکیب ِ تا این حد حال به هم زنی بشنوم از تو+رو+خدا+برسونمت+خانومی!

دارم فکر می کنم کلمه ای چندش آور تر از "خانومی" هم اختراع شده یا نه؟

که با بوق ماشین بابا به خودم می آیم. جوری که تقریبا دارم به سمت ماشین بابا می دوم می گویم ش حیف که از دعوا می ترسم والا می گفتم همینجا پدرم پدر جدت را بیاورد جلوی چشم هات...

داد می زند: روی ماه ِخداوند را ببوس ...

نگاه میکنم ...تمام مدت کتاب توی دست م بوده...!...

 

5- آهای خدایی که بودنت ربطی به ایمان من و امثال من ندارد...خدایی که دانشجوی ارشد فلسفه یک شب مثلا شب امتحان فلسفه غرب از خانه می زند بیرون و تا صبح از خودش می پرسد آیا خدایی هست؟و تو می شنوی...خدایی که ساکتی...خدایی که بیش از حد ساکتی...خدایی که با موسی حرف زدی...خدایی که متوهم م دوستم نداری...خدایی...که...

بابا اجازه می دهد کمربندم را نبندم...صدای پخش را زیاد می کنم...سرم را می گذارم به شیشه...سردی شیشه وجودم را به یکباره می بلعد...

شجریان می خواند:

مجنون شده ام...مجنون شده ام...از بهر خدا...زان زلف خوشت...جانا...یک سلسله کن...


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


گریزی نیست
ن : هیوا ت : دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ ز : ٩:٢٢ ‎ب.ظ

به نام خدا

 

کلیدها به همون راحتی که درهارو باز میکنن به همون راحتی هم قفل میکنن..

 

 

پ.ن: توبه ی گرگ - بخوانید هیوا- مرگ است...


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


اینجا بدون من...
ن : هیوا ت : شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ز : ٢:٥٢ ‎ب.ظ

به نام خدا

 

قبل التحریر: توی خیابان سرم گیج میرود.توی خیابان پاهایم سست میشوند.توی خیابان گیج و سست...توی خیابان خودم را بالا می آورم...توی خیابان -ناگهان- می افتم...توی خیابان نگاه ها به آدم زمین خورده خوب نیست...توی خیابان دوباره بلند میشوم...خیابان مهربان نیست...شهر پر از خیابان است...ای کاش قایقی...

 

 

 

 

یک- قضیه را – فقط- به من میگوید. درست همان وقتی که نشسته ام کنار شومینه
و صورتم گر گرفته اما باز دست برنمیدارم. من همیشه به یکجور خودآزاری ِافراطی دچار
بوده ام. مثلا کیفم سنگین است؛شب ها تا صبح از درد کتف و شانه غلت میخورم ولی فکری
به حال سنگینی کیفم نمی کنم.مثلا می شود نصف وسایلش را توی کتابخانه بگذارم که
مجبور نباشم هر روز حملشان کنم.

 می داند تنها کسی که از شنیدن این خبر خوشحال می شود من هستم.او هم شبیه من
به روی خودش نمی آورد ولی دقیقا اندازه ی خودم عاشق بازخورد است.ساده ترین مثال
بازخورد همین است که جک تعریف کنی و همه بخندند. این بازخورد ِ خوبی است."راست
میگی" را آنقدر بلند میپرسم که مجبور میشود با دندان های بالاییش لب پایینش
را به نشانه ی ِ"هیس" گاز بگیرد...می گویم خب ببخشید ...خیلی هیجان
داشت...ازم قول می گیرد فعلا از ماجرا با کسی صحبت نکنم....

 


دو- حوادث کوچک و بزرگ زندگیم این روزها آنقدر تند تند و پشت سر هم اتفاق
افتاده اند که نمی توانم تشخیص دهم کدام واقعیت بوده کدام زاییده ی تفکر من...گاهی
ساعت ها فکر می کنم...گاهی از دیگران می پرسم...هرکدام را آنها هم تایید کنند
واقعی بوده...مشکل این است که همان هایی را تایید می کنند که من مطمئنم تخیل من
بوده....اوووف

 

سه- از خود بانک تا کتابفروشی با خودم کلنجار می روم...چندین بار وقتی
حسابی از حساب کتاب های ذهنیم کلافه می شوم 
با ماشین حساب گوشیم حساب می کنم...کارمزد بانک را هم که حساب نکنم...باز
نه هزار و هفتصد تومان کم است...با خودم می گویم بیخیال...این همه پول به باد دادی
این هم رویش...اصلا ده هزار تومان پولی است؟ بعد مثال ها را برای خودم مرور می کنم...مثلا
همان گل سرها...وقتی رسیدم خانه دیدم همه شان شکسته بود....یکراست ریختمشان سطل
زباله...فحش آبداری نثار فروشنده کردم و خوابیدم...حتا به اینکه فردا بروم یقه اش
را بگیرم فکر هم نکردم...حالا این که دیگر...

دوست نداشتم بگوید نه...بگوید بررسی می کنیم...بگوید پرینت می گیرم...می
ترسیدم...دم مغازه راهم را کج کردم طرف خانه...

 

چهار- زیاد اهل گرم گرفتن با غریبه
ها نیستم...می ترسم...از آدم جدید می ترسم...انگار کن هر آدمی یک زخم باشد....از
زخم تازه می ترسم...می گوید شما جنوبی هستید؟می گویم برای چه این سوال را می پرسید؟...تا
آخر کلاس لال می شود...راه بریدن زبان آدم ها را یاد گرفته ام...آنقدر شکسته ام که
شکستن را ...هم...یاد گرفته ام...

پنج- توی خیابان که آدم ها را ببینی حال اکثرشان خوب است...همه تقریبا مثل
من...محکم و استوار قدم برمی دارند...مثل آن آقای پشت فرمان که وسط اتوبان برایم
ترمز کرد و با سر اشاره کرد که رد شو از موضع قدرت نگاهت میکنند... انگار کن کار
مهمی کرده باشند...مثل من لباس های مارک می پوشند...لباس هایی که نمی شود شخصیت
دادنشان را انکار کرد... مثل من نظر می دهند...مثل من از کنار گداها با غرور رد می
شوند...مثل من حال ظاهرشان خوب است...

اما درون همه ی ما یک آدم شکسته است..شک نکن

 

شش-اینجا بدون من ...فیلم خوبی است...فیلم خیلی خوبی است...

 

 

هفت-آدم ها لال ت میکنند بعد هی میپرسند چرا حرف نمیزنی!این خنده دار ترین نمایشنامه ی  دنیاست...

 

 

پ.ن: هل من محیص؟

 

 

 

 

 

 


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


این نفسای بی هدف...
ن : هیوا ت : جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ ز : ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ

به نام خدا

آقای خشک شویی محل هنوز به من میگوید عزیزم...من دیگر ناراحت نمیشوم...چرا؟چون بدم نمی آید کمی برایش دختری باشم که توی تصادف  مرد و صورتش مثل من بود...عکسش را نشانم داد...

من بودم...خود خودم...شیطنت را از نگاهش میگرفتی دیگر با من مو نمیزد...

 

آقای خشک شویی محل بعدازظهرها می نشیند لبه ی میله ی آن پل ...بعد سیگار میکشد...من هر روز ازخودم می پرسم توی دود سیگار دنبال چه چیزی می گردد...

 

آقای خشک شویی محل تنهاست...

 

 

پ.ن: شاید من -باید- باشم...حتا اگر درد داشته باشم....حتا اگر...


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


کلاه قرمزی بدون پسرخاله...
ن : هیوا ت : جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ز : ۸:۱٤ ‎ب.ظ

به نام خدا

 

 

مریضه

گل پرت کردی مریض شد

تب داره

سی و نه

تیلیفون

مگه چیه؟

نون بگیرم؟

نون آوردم.معذرت معذرت.آشتی آشتی.

مگه چیه؟

شیکر روش پاشیدم

 

اون تب داشت هذیون میگفت پسر خاله رو داشت...بش گفت گریه نکن ...بده...

 

 

 

پ.ن:از همه ی دوستای خوبی که بهم اسمس دادن جمعه ساعت 5:30 کانال 2 ممنونم...

 

 

 

 

 

من خودم...کلاه قرمزیم...

کاش دایناسورش بودم...

 


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


far off
ن : هیوا ت : یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ز : ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ

به نام خدا

محمدی ها را  خشک کرده ام...خشک کرده ام تا هر سجده ای که میروم هوای عاشقی تمدید شود...تا برسم به سجده ی بعدی دلم تنگ تر میشود...مشرک نیستم...حرفش را با خدا زده ام...خدا خندیده....اذان وزیده...نام ت را برده ام...در گوش همه ی قاصدک ها نام ت را گفته ام...باد بعدی که بوزد قاصدک ها راه می افتند...نشانی ت را از نگاهم خوانده اند...نگاهم که همه ی جاده تویش جا شده...

گفته بودم ت حالم را خواستی بدانی به خودت رجوع کن...گفته بودم ت مراقب خودم ت باش...گفته بودم ت یاد من افتادی بخند...تو باید زیاد بخندی...باید حالت خوب باشد...من دیشبی هذیان میگفته ام...این را صبح زودی مادرم گفت...زرشک و یاس و بید را نامفهوم شنیده بود...من نفس راحتی کشیدم از بابت رسوا نشدن!رسوایی هم خوب است ها...آدم میزند به سیم آخر...میزند از خانه بیرون...هوای شهر هوای عاشقی نیست...شهر ما عاشق نشده...بیا عاشقش کنیم...بیا باهمه ی خیابان ها طرح دوستی بریزیم...اینطور که فقط ابوذر را شمرده ایم به قدم، خیابان های دیگر حسودش میشوند...اینطور که فقط تا آزادی رفته ایم...از آذر شروع شده ایم.. من دیده ام...دیده ام دهن کجی خیابان های دیگر را...اصلش آن بعدازظهری که کوه توی چشممان جا شده بود ،همانجا باید شروع میکردیم...همانجا که آفتاب بعدازظهر میتابید ...که هوا رقیق شده بود..."تا قله" را باید میگفتیم و بعدش فقط نفس...

تو کاج ها را به اسم و رسم میشناسی...کاش باران میبارید...میخواستم شاهد بگیرم باد را و باران را و آفتاب را و ...میخواستم قسم بدهم اطلسی ها را و کاج ها را و کنجد ها را و حسن یوسف ها را...کاکتوس ها هم مهربان شده بودند...تو نوازششان کرده بودی...

بیا و باقی را خودت بخوان...نگاه غیر نباید بیفتد به سطرهای ِبرای ِ تو ...

بیا و خط نگاهم را بخوان...

بیا و شبم باش...شب که میگویم میخواهم پای ستاره را بکشم وسط...میخواهم بگویم تو خود خود زحل...من مشتری...میخواهم ...

من حالم خوب شده...پنجره را باز میکنم...هوای بهمن هجوم می آورد ...موهایم را به بازی میگیرد...این گلو درد این روزها از عشق بازی باد است و موهای پریشانیم...این روزهای ندیدنت حال و هوایم شبیه یکشنبه هاست...یکشنبه ها کلیسا ...

 

میروم کلیسا (تمام راه فکر میکنم به  اینکه خدا شوخی هایش هم دلبرانه است.به کلیسایی که توی خیابان توحید است)...دست هایم را گره میکنم به هم...تو نیستی...نیستی از موسیقی بپرسی...من دعا میکنم...دعایم بال میشود...دو تا بال سفید...میرود تا آسمان...همانجا که خدا برایمان موسیقی پخش میکرد...دعایم شمع روشن میکند...شمع از باد میترسد...من باد را بیشتر دوست دارم...شمع خاموش میشود...باد هنوز میوزد...میگویم آخرش هم باد مستجابمان میکند...چشم هایم را میبندم...جاری م میشوی...جاری بودنم...

چشم هات را میبندی...

جهانی درونم فرو میریزد...

چشم که میگشایی

خودم...


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


mind...
ن : هیوا ت : جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ ز : ۸:٥٢ ‎ب.ظ

به نام خدا

 روسریم را در می آورم پهن میکنم روی تخت.جوری که وقتی صورتم را میگذارم روی تخت دهانم به ملحفه ی کثیف تخت بیمارستان نخورد...پرستار را میشناسم.میشناسمش به بیرحمی موقع آمپول زدن.به بیخبر آمپول زدن.سرم را میگذارم روی روسری .بوی روسری مرا میبرد تا خود کربلا...ایستاده ام روبروی بین الحرمین ...مامان دارد سجاده میخرد.تاسع و سابع را مثل همیشه با هم اشتباه میگیرد.میگویم  سابع نه !تاسع!نه تا سجاده کم داشتیم.خیره شده ام به بین الحرمین...بین الحرمین...چشم هام را بسته ام...ولی انگار باز است...انگار از همیشه باز تر است.دردم می آید ولی چیزی نمیگویم...

من همیشه دردم می آید.فقط چیزی نمیگویم...

 

میگوید دومی را پس فردا باید بیایی بزنی...میگویم آمپول خوب است...دردش یک لحظه است...میگوید مریض بعدی...

 

 

 

محبوبه نوشت: تجربه ثابت کرده درست اون وقتی که هیچی نمیتونی بگی طرفت به شنیدن نیاز داره...

 

 


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


green soul...
ن : هیوا ت : پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ز : ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ

به نام خدا

والا پیام دار!

حضرت خضراء و خَلق و خُلق..که هم صاحب خُلق عظیمی و هم احسن ترین خَلق ...این اعراب ها را برای خود ِامی ِ بیسوادم میگذارم و الا شما که...

 

یادت هست اولین بار کجا دیدمت؟توی همان عکس...بابا نشسته بود دعا میخواند...تو پشت سرش بودی...سبز سبز...پرسیدم اینجا کجاست...بابا گفت خودت باید بروی...

 

حضرت نگاه های جستجوگر...حضرت حسن خلق...حضرت صبر و سکوت و اتصال...حضرت نزدیک ترین به احد...حضرت توی تپش هایم جاری...حضرت نامت را می آورم وجودم متعالی...حضرت ح عمیق و لطیف...حضرت چشم هایم خیس ِسجود...حضرت  مرمر و مدینه و نور...حضرت پدر نور و پدر شوهر صلابت و شور...

گفتم شور...اشکم امان نمیدهد...شوق است ها...

بیا و ایستادنم را پشتوانه شو...

بیا و با من مدارا کن...

 

 

+ دوستتان دارم ...هم شما را هم اهل ِ بیت ِ تان را...

 

میلادت بر ما مبارک...

 

 

+ و هو سمیع علیم

 

 

بعدالتحریر:خواب دیدم...اذان ِ حرم َت اشهد ان علی ولی الله داشت...


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


im just a girl that...
ن : هیوا ت : چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ز : ٤:٠٠ ‎ب.ظ

به نام خدا

 

یک - عادت ندارم هندزفری بگذارم .اسپیکر ها را هم مدت هاست روشن نمیکنم.بعد امروز کاملا اتفاقی همه ی وبلاگ هایی که سر میزنم را باهم باز کرده بودم.همه ی آهنگ ها.همه ی فریاد ها.همه ی حرف هایشان پیچیده بود توی گوشم .خواستم هندزفری را دریباورم که یک صدایی از میان آن همه نت و موسیقی و ملودی مجذوبم کرد.شروع کردم تند تند وبلاگ هایی که میدانستم این صدای آن ها نیست را بستن.

تا پیدایش کنم...

 

+من عاشق ِ این "یه هویی" ها هستم...

 

دو- خانم اصرار دارد که چای سبز خارجی بخرد .آقای آن طرف پیشخوان با پوزخند میگوید :ما باید از محصولات ایرانی حمایت کنیم.تحقیر توی لحنش توی گلویم میماند...شاید چون دو-سه ماه دیگر باید برای یکی از همین شرکت های ایرانی بازاریابی کنم...شاید چون من هم یک ایرانی م که بیتفاوت نیست...شاید...خانم اینبار با التماس میپرسد اگر خارجیش بهتره بهم بگید ...اینو نخرم...

آقا اینبار با پریشانی میگوید معلوم است که خارجی ش بهتر است...

خانم داروهایش را برمیدارد و میرود...چای سبز ایرانی میماند روی پیشخوان.میگویم تی بگ هایش را بهشان میدادید شاید میخریدند...میگوید نه...این خانم سالهاست مشتری ماست...شامپوی سگ ش هم خارجی است...

نسخه را میدهم دستش...سبد داروهایم را که می آورد شامپو ایرانی است.میگویم دکتر گفت خارجی ش را بخر.گفت این شامپو مال دهات فرانسه است! ..میخندد...حال چند دقیقه قبل خانم را میفهمم...شامپوی ایرانی من هم میماند روی پیشخوان کنار قرص چای سبز ایرانی...

 

+ اعتماد ، اولین بار کجا شکست؟

 

سه- آدم های وجودی باید باشند. باید باشند تا هوا بهتر شود. تا وقتی نشسته ای توی مطب دکتر  وقتی حسابی عصبی شده ای از این خانم منشی که 2 دقیقه یکبار از اتاق دکتر می آید بیرون می ایستد وسط سالن داد میزند:آقای فلان.آقای فلان تا از سر جایش بلند میشود و خوشحال میرود که نوبتش را بگیرد و برود توی اتاق دکتر منشی بلند تر میگوید:مثانه ت پر است؟

آقا جواب نمیدهد(مثل همه) خانم میگوید اگر پر نباشد نشان نمیدهد ها...بعد آقا خودش مینشیند...دوباره داد میزند خانم فلان...اگر مثانه ت پر نیست بعدی را صدا کنم...

وقتی لایه ی درونی چکمه ات پشمی است و معلوم نیست چه غلطی دارند میکنند که اینقدر پاهات یخ زده اند...وقتی اینترنت گوشیت قطع شده که حداقل یک چرخی توی نت بزنی. وقتی داری حساب میکنی هر نیم ساعتی که دکتر دیرتر بیاید چند صفحه از برنامه ریزیت عقب میفتی. وقتی داری فکر میکنی صندلی دوست داشتنیت توی سالن مطالعه حتما تا الان اشغال شده و امروزت از دست میرود. وقتی پشت شیشه هوا خاکستر ی است. وقتی همه ی آدم های دور و برت آنقدر آب خورده اند که سبز شده اند.

وقتی یک پسر بچه ی تخس سه بار از روی کفش هات رد شد وبه خودت قول داده ای دفعه ی بعد که خواست پا بگذارد روی کفش هات دستش را بگیری و بگویی پاکش کند و کلی آن یکی خودم ت باهات دعوا کرده که تو خجالت نمی کشی میخواهی بچه را اذیت کنی بعد آن قسمت قصی القلب وجودت هم دستش را گذاشته بود به کمرش که این دارد هم روی کفشم راه میرود هم روی اعصابم.مامانش تربیتش نکرده  به من چه...بعد توی همین دعوا یک پیرمرد خوشتیپ بیاید بنشیند کنارت دهانش را که باز کند بفهمی از همان آدم ها ی وجودی است. که توی هر جمله ای که میگویند یک بیت شعر میخوانند. که بگویدت: آمده ام دکتر پوست...موهام کمی ریزش پیدا کردند. بعد باتعجب نگاهش کنی که چقدر عالی است که توی هفتاد سالگی دغدغه ی موهایش را دارد و بیخیالشان نمیشود. بعد هی صحبت کند هی تو دلت بخواهد دکتر دیرتر بیاید .و هی بشنوی. مثلا بپرسد سربازی  سر ِبازی ِسر سره بازی ...چند نقطه دارد...؟ تو جواب ندهی فقط بخندی...آدم های وجودی باید باشند...باید باشند که تو درهوایشان اکسیژن امید قرقره کنی و بخندی و کمی دلت ...آرام...

 

+ قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز...

 

سه - عاشق این دیالوگ رضا(خسرو شکیبایی) توی خانه ی سبزم:

- قهری؟  حرف که میزنی؟

 

 

 

 

+ آقای دکتر ...همانی که صبح اول از اسمش روی برد بیمارستان خوشم آمد...بعدش از قیافه ی هفتادسالگی محشرش...بعدش از حرف زدنش...بعدش از آن جمله ی آخرش...

بعدش از آن ویزیت کردنش...بعدش از نسخه نوشتنش...بعدش از آن شوخی کردنش...بعدش...

 

+ آدم های وجودی باید باشند...


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


make my day
ن : هیوا ت : دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ ز : ٩:٠٢ ‎ب.ظ

به نام خدا

اینکه وقتی دارم صبح زودی از دانشکده ی بالایی را تا دانشکده ی پایینی نه از جاده که از میان خار و خاشاک با کفش هایی که دوستشان دارم و حاضر نیستم خاک رویشان بنشیند حتا میدوم اینکه توی سلف وقتی دارم با هدا سر اینکه این یک دانه بادمجان قیمه را تقسیم کنیم و هر کس میخواهد دیگری سهم بیشتری ببرد بحث میکنم و خب این بحث به دلیل از خودگذشتگی بیش از حد طرفین مباحثه بی نتیجه میماند اینکه وقتی پشت در بسته ی جهاد میمانم حادثه ای هست که از یادآوریش دلم آرام بگیرد اینکه وقتی منتظر اتوبوسم بیکار نیستم و خاطره هایت را ساز میکنم اینکه وقتی تمام دانشگاه بزرگشان را راه میروم قدم به قدم با منی و خسته نمیشوم اینکه آواز میخوانیم باهدا اینکه روی آن تاب سرد کنار هدا -رفیق روزهای خوب  و رفیق خوب روزها- از سرما میلرزم و باز هم تاب می آورم اینکه چیپس و ماست را آنطور با اشتها میخورم که وقتی تلفن هدا تمام میشود هیچ چیپسی برایش نمانده باشد اینکه میروم به همه ی آدم های روزهای دبیرستان که دل خوشی ازشان ندارم سر میزنم اینکه گوشیم روشن است اینکه حالم دارد نفس میکشد اینکه میخندم اینکه تا خود کتابخانه ی مرکزی را میدویم اینکه برای هدا از آرزوهایم میگویم اینکه بادام زمینی سرکه ای را جوری میدهم بالا که خودم دلم به حال گرسنگی هدا میسوزد اینکه اول صبح مثل عزرائیل  بالای سر بچه های خوابگاه ظاهر میشویم که بیدار شوید نان تازه آورده ایم اینکه مینشینیم روی زمین جلوی دانشکده شان فیلم میبینیم میخندیم اینکه تا آن میدان بزرگ با یک هندزفری آهنگ گوش میدهیم.اینکه هدا کنارم است و هنوز دلش برایم تنگ است اینکه کلید خانه را از عمد جانمیگذارم اینکه کیفم پر شده از منبع ارشد اینکه دقیقا میدانم فلان دانشگاه خوابگاهش توی کدام خیابان است...

این ها بخاطر توست...

تویی که اتفاق افتادی تا من به زنده شدن حادث شوم...

+++

حادثه ی عزیز من تنها تو موندنی شدی

بین همه ترانه ها تنها تو خوندنی شدی

+++

تو آن همیشه ای!

کاش

من

همه

بودم.

پ.ن: از جلوی باغبونا برگ از درخت کندنا/توی آفتاب نشستنا/تا تهش رفتنا/به بیدها و نارون ها و زرشک ها احترام گذاشتنا /یبار دیگه تو رفتنا/شمع روشن کردنا/زیر درخت بزرگا نشستنا/از اون خانوم و آقا عکس گرفتنا/به ماهیا سلام کردنا/از پشت سر غافلگیر کردنا/از جلوی آب پاش پارک دویدنا/کنار دریاچه سکوت کردنا/با اون پرنده ی تنبل حرف زدنا/یه همیشگی واسه نشستن داشتنا/یخ زدنا/حرف زدنا/راه رفتنا/لیز خوردنا/دستمال پس داده شده رو به دلایل استراتژیک پس گرفتنا/قاشق چنگال پیشمون جا موندنا/آهنگ گوش دادنا/تقویم داشتنا(تاکجا ادامه دهم؟)

نخطه!

+++

تذکره:

میدانی؟

همیشه هم نصف نصف عدالت نیست

بیا عادلانه تقسیم کنیم:

دلواپسی ها مال من

نفس کشیدنا مال تو


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


pomegranate
ن : هیوا ت : یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ز : ۱:۳۸ ‎ب.ظ

به نام خدا

من هیچوقت مادربزرگ نداشتم.فقط یادم هست یک شب آن پیرزنی که مادربزرگ آن پسر بود مرا بغل کرد و برایم خواند:

آفتاب سر کوه نور افشونه /سماور جوشه

یارم تنگ طلا دوش گرفته /غمزه میفروشه

یه دونه انار دو دونه انار/سیصد دونه مروارید

میشکفه گل آی میپاشه گل/دختر قوچانی

عجب ابرو عجب لب و عجب رو/ دختر قوچانی

عجب گیسو به سان برگ بو/ دختر قوچانی

نگارم برلب بوم اومد و رفت/ چاره ندارم

دوباره برلبم جون اومد و رفت/ چاره ندارم

 چراغو پرکن از روغن گل /چاره ندارم

که یارم چشم گریون اومد و رفت/ چاره ندارم

پ.ن:مرا -هنوز- ترانه پیش میبرد.


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


toys...
ن : هیوا ت : شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ز : ٧:٢٥ ‎ب.ظ

به نام خدا

یک-کوچک که بودم کوچک را منظورم آن وقت هایی است که میشد برای هر خواستنی ای ایستاد و پا برزمین کوبید و اشک ریخت و هی از دل گفت.آن روز که مامان و بابا مثل هر بعد از ظهر پاییزی دیگری پیاده روی عصرانه قرقره میکردند و من دخترک سربه هوای 5 ساله پشت سرشان با فاصله ای که گاه میترسیدم گمم کنند گاه توی دلم تصمیم میگرفتم گمم کنند تا مثلا بتوانم کمی با مارمولکی که روی شمشادهای کنار خیابان پیدا کرده بودم حرف بزنم و کمی حال و احوالش را بپرسم چشمم می افتاد به آن پاندای بزرگ بزرگ توی ویترین آن مغازه بعد می ایستادم.اینقدر منتظر میشدم تا برگردند.برگردند و دنبالم بگردند.وقتی از دور میدیدمشان میدویدم توی مغازه می ایستادم روبروی پاندای بزرگ .پاندای خیلی بزرگ.بابا می آمد.مامان زیر لب میگفت برایش نخر.لوس میشود.مامان همیشه نگران لوس شدن من بود.بابا نمیخرید.میگفت یک کوچک ترش را انتخاب کن که توی کالسکه جا شود.اینطوری کالسکه نمیشود برایش بخریم.خیلی بزرگ است.توی عالم بچگی راضی نمیشدم ولی قانع چرا.من به آن پاندای کوچک که نوه ی آن پاندای بزرگ هم نبود قانع میشدم.و تا خانه کالسکه اش را هل می دادم و اینبار جلو تر از مامان بابا قدم برمیداشتم.

یادم هست مطب آن خانم دکتر را هم بخاطر همین دوست داشتم.اصلش بخاطر همین دوست داشتم آمپول بزنم.چون روی تختی که بهم آمپول میزدند یک پاندا بود بزرگتر از پاندایی که دوستش داشتم ...میشد به اندازه ی یک آمپول زدن و یک از جا تکان نخوردن بعدش کنار پانداباشم و باهاش حرف بزنم.پاندا همیشه ساکت بود ولی معلوم بود مهربان است.آغوشش خیلی بزرگ و نرم بود.من کاملا توی بغلش جا میشدم.موقع خداحافظی بهش قول میدادم زود زود مریض شوم تا دوباره دکتر برایم آمپول بنویسد و برگردم پیشش...

دیگران هیچوقت نفهمیدند من برخلاف بچه های دیگر چرا همیشه خودم به دکترها میگفتم برایم آمپول بنویسند...

+++

آن پاندا تا 9 سالگیم توی ویترین آن مغازه بود.از پشت ویترین هم میخندید.خنده را روی دهانش دوخته بودند.این را روز آخر فهمیدم.

وقتی رفت به جایش یک ماشین کنترلی بزرگ گذاشتند.من دیگر پشت ویترین آن مغازه نایستادم.

شاید مال یک دختر دیگر شد که بابایش نگران کالسکه برای حمل و نقلش نبود...

دو- 9 سالم که بود عاشق اسکیت شدم.به بابا گفتم.بابا گفت باشد.ولی باشد ش یعنی نباشد.یعنی حالا ببینم چه میشود.و نمیشود! من توی عشق اسکیت میسوختم و بابا میخواست ببیند چه میشود.من عجول بودم.عاشق شده بودم خب.عاشق صبوری نمیداند.من چند ماه توی عشق سوختم.حتا مدل و رنگش را هم انتخاب کرده بودم.دلیل صبوری بابا را نمیفهمیدم.بابا ولی میخواست به مناسبتی برایم بخرد .این را شب تولدم فهمیدم.ولی من دیگر سیر شده بودم.من از صبوری سیر شده بودم.من اینقدر توی خیالم اسکیت بازی کرده بودم که اشباع شده بودم.اسکیت ها همانی بود که چندین ماه منتظرشان بودم ولی به دلم نچسبیدند.

چسبیدن را که میدانید؟

پ.ن:  حال گذشته خوب است.حال گذشته خیلی خیلی خوب است.حال آن دامن قرمز کوتاهم که از مغازه ی دوست بابا خریدیم.حال آن بلوز شلوار بنفشم که یقه اش کج بود.حال آن لباسم که شبیه خرگوش بود.کلاهش گوش داشت.حال کفش های صورتی عروسکیم که خیلی باهاشان زمین خوردم.حال زمین خوردن هام هم خوب است.حال آهه ماهه ها هم خوب است.حال لی لی ها.حال من من/ تو تو/ کشیدم /کی  را؟

حال دوچرخه ام هم خوب است.حال دزده و مرغ فلفلی هم خوب است .حسنی هر روز تخم مرغ ها را برمیداردصبحانه میخورد و میرود شهر سرکار.حسنی کت شلواری شده.توی یک اداره ی دولتی استخدام شده.حال چوپان دروغگو هم خوب است.گوسفندها را فروخت...حالا وضعش سکه است.سکه هم که..

حال گل سرهایم هم خوب است.حال لباس عروسم هم خوب است.ولی برایم کوچک شده.من بزرگ نشده ام ها.فقط لباس ها کوچک شده اند.

حال گذشته ام خوب است


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


سواد با معرفت دو تاست
ن : هیوا ت : شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ز : ۸:٥٤ ‎ق.ظ

به  نام ِ خدا

دقیقا همان موقعی که نشستی روی ِ مبل ِ کنار ِ زرافه که با اصرار من را هم نشاندی که خوب میدانم همه ی ِ حواست پیش ِ لیزرت بود و داشتی حساب میکردی بُرد ِ هفت کیلومتریش به خانه ی ِرضا میرسد یا نه که داشتی با من حرف میزدی ولی همه ی فکرت این بود که تلفن کنی به رضا که برودبالای پشت بام نوِر لیزرت راببیند ...دقیقا همان موقع دلم به حال ِ مهربان بودنم سوخت.

 

 


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


تلقین
ن : هیوا ت : جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ ز : ٤:٥٤ ‎ب.ظ

به نام خدا

آهای

قیصر

کجایی ببینی این روزها که میگذرد...


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


قرار نیست کسی به داد ِ دل ِ من...
ن : هیوا ت : جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ ز : ٩:٤٠ ‎ق.ظ

به نام خدا

دیگه ازت متنفر شدم

همینجوری ادامه بده تا دیگه همین حس رو هم بهت نداشته باشم...

 

 


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


ضحا
ن : هیوا ت : پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ ز : ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ

مشاهده یادداشت خصوصی


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


مدار ِ صفر درجه...
ن : هیوا ت : دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ز : ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ

به نام خدا

قبل التحریر:ان الله معنا ؟یعنی من و تو با هم؟ من و تو؟ تو یی که فقط میخواهی من هم تو شوم...بیخیال ِ من که حرف دارد...

یک-از کجایش شروع کنم؟از آنجایی که اطلاعات فرودگاه شماره ی پروازم را که خواند انگار نه با هواپیما که با بال هایی که درآورده بودم میخواستم بپرم؟یا آن گیت ِ بازرسی که فقط کافی بود یک قدم دیگر بردارم و تو را و هرچه نامش درد ِ پنهان است جا بگذارم و ...

کاش میشد جا بگذارم ت...کاش لباسم بوی عطر تو را...نمیداد...

مثل ِ همیشه سکوت کردم.میدانی؟این باهم بودن ِ اجباری مان...اگر هیچ حسنی نداشت یک خاصیتی داشت ...اینکه هم تو خوب بلدی لج من را در بیاوری...هم من خوب ِ خوب میدانم چه کاری عصبانیت میکند...برای ِ همین  من همیشه ساکتم...تو همیشه داد میزنی...

راستی...من سکوت را دوست نداشتم...سکوت نتیجه یِ اجباری بودن ِ تو بود...

راستی تر...آنجا را نگاه کن...smokingroom  ِ فرودگاه...برو یک بسته سیگار بخر...بنشین دود کن...هم سیگارت را و هم زندگی ِ مرا که دود کردی...که...

دو- مهماندار یک لنگه پا ایستاده بالای سرم که گوشیم را خاموش کنم...برایش توضیح میدهم گوشی م حالت ِ‌پرواز دارد...یعنی روشن است ولی تلفن همراه نیست...یعنی چیزی بیشتر از یک ام پی تری پلیر معمولی نیست...

مهماندار زبان نفهم است...هندزفریم را میگذارم توی گوشم...صدایش را تا آخر زیاد میکنم...صورتم را تکیه میدهم به بدنه ی هواپیما و ادای آدم های ِ زبان نفهم تر را در می آورم...شاید بیخیالم شود...

چاووشی میخواند: هنوزم شهر ِ من زیباست/ولی مثه من افسردس...

دلم ..بوی ِ کارون را تنگ است...

سه -فرودگاه اهواز را دوست دارم...شاید چون هوایش را دوست دارم...شاید تر چون خاکش را...

من بدجوری لیلای ِ ارتفاع ِ پست ِ حاتمی کیا هستم...بدجوری..

آنجا که میگوید: جنگ که تموم شد شماها برگشتین سر زندگیتون تازه اول بدبختی ما بود...

که میگوید کجا بودید وقتی قاسم کنار جاده ی آبادان آب میفروخت..؟

چهار- ما زچاه آب میخوریم ...دریا حسادت میکند...

این را با انگشت روی ِ شیشه ی ِ ماشین ِ خاکی ش مینویسم...نگاهش میکند...

-نه بابا .هیوا.کی به من حسودی میکنه؟

چمدانم را میگذارد صندلی عقب...میگویم ش :

-هنوز هم میروی شط؟

-نه ...هیشکی مثه تو پایه نیست...

سوار میشویم...سیگاری آتش میزند میگذارد گوشه لبش...تا استارت بزند سیگار را برمیدارم از شیشه می اندازم بیرون...

میخندد: والبته هیچکس هم مثل تو به فکر سلامتی م نیست...

دوستش دارم...وقتی بعد از 50 سال هنوز یک موی سفید توی موهای سرش نیست...

میخواهم بگویمش حسودی ندارد؟این دل ِ خوشی که داری...حسودی ندارد؟

نمیگویم...

شاید چون کسی که ادعا کند از دل ِ دیگری خبر دارد دروغ گویی بیش نیست...

پ.ن: برای ِ سلامتی ِ کامپیوترم دعا کنید...مریض شده...خوب نمیشود..


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


توفیق ِ اجباری...
ن : هیوا ت : دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ز : ٩:٤۳ ‎ق.ظ

به نام خدا

سه روز است می آیم اینجا...توی ارسال مطلب جدید یک مطلب ِ بلند مینویسم...

چند دقیقه برای ِ عنوانش فکر میکنم...

انتشار را که میزنم...

سیستم ارور میدهد...

این یعنی چه؟

 

 


دانه های بهشتی :انار دانه دانه
.:: دانه انار () ::.


........................ انارهای دیروز >>

 

Powered By persianblog.ir Copyright © by anaronar
This Themplate  By Theme-Designer.Com