انار و نار

آنان که دانستند پیوستند و نیست َند

به نام خدا

یک-کوچک که بودم کوچک را منظورم آن وقت هایی است که میشد برای هر خواستنی ای ایستاد و پا برزمین کوبید و اشک ریخت و هی از دل گفت.آن روز که مامان و بابا مثل هر بعد از ظهر پاییزی دیگری پیاده روی عصرانه قرقره میکردند و من دخترک سربه هوای 5 ساله پشت سرشان با فاصله ای که گاه میترسیدم گمم کنند گاه توی دلم تصمیم میگرفتم گمم کنند تا مثلا بتوانم کمی با مارمولکی که روی شمشادهای کنار خیابان پیدا کرده بودم حرف بزنم و کمی حال و احوالش را بپرسم چشمم می افتاد به آن پاندای بزرگ بزرگ توی ویترین آن مغازه بعد می ایستادم.اینقدر منتظر میشدم تا برگردند.برگردند و دنبالم بگردند.وقتی از دور میدیدمشان میدویدم توی مغازه می ایستادم روبروی پاندای بزرگ .پاندای خیلی بزرگ.بابا می آمد.مامان زیر لب میگفت برایش نخر.لوس میشود.مامان همیشه نگران لوس شدن من بود.بابا نمیخرید.میگفت یک کوچک ترش را انتخاب کن که توی کالسکه جا شود.اینطوری کالسکه نمیشود برایش بخریم.خیلی بزرگ است.توی عالم بچگی راضی نمیشدم ولی قانع چرا.من به آن پاندای کوچک که نوه ی آن پاندای بزرگ هم نبود قانع میشدم.و تا خانه کالسکه اش را هل می دادم و اینبار جلو تر از مامان بابا قدم برمیداشتم.

یادم هست مطب آن خانم دکتر را هم بخاطر همین دوست داشتم.اصلش بخاطر همین دوست داشتم آمپول بزنم.چون روی تختی که بهم آمپول میزدند یک پاندا بود بزرگتر از پاندایی که دوستش داشتم ...میشد به اندازه ی یک آمپول زدن و یک از جا تکان نخوردن بعدش کنار پانداباشم و باهاش حرف بزنم.پاندا همیشه ساکت بود ولی معلوم بود مهربان است.آغوشش خیلی بزرگ و نرم بود.من کاملا توی بغلش جا میشدم.موقع خداحافظی بهش قول میدادم زود زود مریض شوم تا دوباره دکتر برایم آمپول بنویسد و برگردم پیشش...

دیگران هیچوقت نفهمیدند من برخلاف بچه های دیگر چرا همیشه خودم به دکترها میگفتم برایم آمپول بنویسند...

+++

آن پاندا تا 9 سالگیم توی ویترین آن مغازه بود.از پشت ویترین هم میخندید.خنده را روی دهانش دوخته بودند.این را روز آخر فهمیدم.

وقتی رفت به جایش یک ماشین کنترلی بزرگ گذاشتند.من دیگر پشت ویترین آن مغازه نایستادم.

شاید مال یک دختر دیگر شد که بابایش نگران کالسکه برای حمل و نقلش نبود...

 

 

 

+++

 

دو- 9 سالم که بود عاشق اسکیت شدم.به بابا گفتم.بابا گفت باشد.ولی باشد ش یعنی نباشد.یعنی حالا ببینم چه میشود.و نمیشود! من توی عشق اسکیت میسوختم و بابا میخواست ببیند چه میشود.من عجول بودم.عاشق شده بودم خب.عاشق صبوری نمیداند.من چند ماه توی عشق سوختم.حتا مدل و رنگش را هم انتخاب کرده بودم.دلیل صبوری بابا را نمیفهمیدم.بابا ولی میخواست به مناسبتی برایم بخرد .این را شب تولدم فهمیدم.ولی من دیگر سیر شده بودم.من از صبوری سیر شده بودم.من اینقدر توی خیالم اسکیت بازی کرده بودم که اشباع شده بودم.اسکیت ها همانی بود که چندین ماه منتظرشان بودم ولی به دلم نچسبیدند.

چسبیدن را که میدانید؟

 

پ.ن:  حال گذشته خوب است.حال گذشته خیلی خیلی خوب است.حال آن دامن قرمز کوتاهم که از مغازه ی دوست بابا خریدیم.حال آن بلوز شلوار بنفشم که یقه اش کج بود.حال آن لباسم که شبیه خرگوش بود.کلاهش گوش داشت.حال کفش های صورتی عروسکیم که خیلی باهاشان زمین خوردم.حال زمین خوردن هام هم خوب است.حال آهه ماهه ها هم خوب است.حال لی لی ها.حال من من/ تو تو/ کشیدم /کی  را؟

حال دوچرخه ام هم خوب است.حال دزده و مرغ فلفلی هم خوب است .حسنی هر روز تخم مرغ ها را برمیداردصبحانه میخورد و میرود شهر سرکار.حسنی کت شلواری شده.توی یک اداره ی دولتی استخدام شده.حال چوپان دروغگو هم خوب است.گوسفندها را فروخت...حالا وضعش سکه است.سکه هم که...

 

حال گل سرهایم هم خوب است.حال لباس عروسم هم خوب است.ولی برایم کوچک شده.من بزرگ نشده ام ها.فقط لباس ها کوچک شده اند.

حال گذشته ام خوب است

 

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط هیوا نظرات ()

به  نام ِ خدا

دقیقا همان موقعی که نشستی روی ِ مبل ِ کنار ِ زرافه که با اصرار من را هم نشاندی که خوب میدانم همه ی ِ حواست پیش ِ لیزرت بود و داشتی حساب میکردی بُرد ِ هفت کیلومتریش به خانه ی ِرضا میرسد یا نه که داشتی با من حرف میزدی ولی همه ی فکرت این بود که تلفن کنی به رضا که برودبالای پشت بام نوِر لیزرت راببیند ...دقیقا همان موقع دلم به حال ِ مهربان بودنم سوخت.

 

 

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط هیوا نظرات ()

به نام خدا

آهای

قیصر

کجایی ببینی این روزها که میگذرد...

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط هیوا نظرات ()

به نام خدا

دیگه ازت متنفر شدم

همینجوری ادامه بده تا دیگه همین حس رو هم بهت نداشته باشم...

 

 

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط هیوا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط هیوا نظرات ()


 Design By : Pichak