به نام خدا
قبل التحریر:نویسنده ی اصلی اوست.خیلی هم حواس جمع است.خیلی هم خوب مینویسد...حواسش به همه شخصیت هاش هم هست.ماییم که هر چه بنویسیم آخرش از روی دست او نوشته ایم...مصطفی مستور مرا دیوانه کرده. وبعید میدانم این دیوانگی فروکش کند...شهر کتاب اصفهان جای خوبی است برای دیوانگی...رضا امیرخانی مرا دیوانه تر کرده...و خب این ها را شاید یک روزی که توی گوگل حرف ها درباره ی خودشان را سرچ میکنند بخوانند...ولی چه فایده...من دیوانه شده ام...و عقوبتش دامن خودم را میگیرد...و آن همه کاغذ سفیدی که سیاه میشوند به چشم برهم زدنی...همه ی کتاب های مستور را هزار بار خوانده ام...و هزار بار دگرگون شده ام...و هزار بار دور تر و دور تر و دور...کلمه ها قطار میشوند توی ذهنم و راه می افتند و از صدای قطار گوش هام را میگیرم و قطارها تصادف میکنند و ...
من همیشه از نشانه ها میترسیده ام...حالا نشانه ها همه...باهم هجوم آورده اند به زندگیم...نشانه هایی از جنس قصه های مصطفی مستور...
راستی...خدا اول مینویسد بعد اسم قصه هاش را انتخاب میکند یا برعکس؟
یک- "روی ماه خدوند را ببوس" را برای بار دهم تمام می کنم. بار دهم هم دقیقا به اندازه بار اول هیجان رسیدن به صفحه ی آخر را داشتم. اما اینبار یک تفاوت عمده داشت...اینبار گریه کردم...مثل بار چهارمی که "دلشکسته " را دیدم...
می دانی؟من به طرز عجیبی معتقدم هر فیلمی هر آهنگی هر کتابی ارزش یکبار امتحان را دارد...شاید همان دفعه به کل زندگیت را عوض کرد...مثلا صفحه ای که حتا هیچ ربطی به تو و گذشته و آینده ات هم ندارد ...ولی یک اتفاقی می افتد...نمی دانم...شاید به حرفم رسیده باشی یا یکروز برسی...
توی دنیایی که تنهایی یک قانون است -این نتیجه آخرین تفکر شبانه ی من است- بی شک تو هم مثل من توی هر کتاب و فیلم و آهنگی دنبال یک آشنا می گردی...
حضرتش فرمود: روح ِآشنا...
همه ی قصه هم از همین جا شروع شد...
دو- دو تا دست هام را می گیرم به پشتی ِدو تا صندلی جلو و خودم را جلو می کشم. آنقدر بد رانندگی می کند که همین موقع هاست دلم به هم بخورد. توی آینه جلو نگاهم می کند. با نگاهم حالیش می کنم دارد حالم از رانندگیش به هم می خورد. زنش مثل همیشه آرام و بی صدا خیره شده به خیابان و ماشین ها و آدم ها...
همیشه به طرز عجیبی فکر می کنم هیچ دردی ندارد. یعنی هیچوقت شاکی نیست. هیچوقت غر نمی زند. هیچوقت سردرد هم ندارد حتا.
می گوید:- آخی این می نی بوس ه چقدر شبیه موشه!
برمی گردم سرجایم. پای چپم را می اندازم روی پای راستم.. تکیه می دهم به صندلی. صورتم را می چسبانم به شیشه. جوری که انگار بخواهم با صندلی ماشین یکی شوم مچاله می شوم گوشه ماشین. با خودم می گویم:چه تشبیه ِمسخره ای!
پشت چراغ قرمزیم.یک لگسوز قرمز کنارمان می ایستد. پسرک عینک آفتابیش را از روی چشم هاش روی موهاش جا می دهد و اشاره می کند به دست هام. تازه متوجه می شوم دست هام خالی نیست. روی کتاب توی دستم که اسمش به طرف خیابان است نوشته:
روی ماه خداوند را ببوس...
سه- تا شوهرش دو تا پیتزای مخصوص خودشان و مینی پیتزای مرا سفارش بدهد داستان جدیدم را از توی کیفم در می آورم که ادامه بدهم. دارم خدا خدا می کنم اولا نپرسد این چی است که اصلا نمی خواهم برایش توضیح دهم دوما مینی پیتزای مرا دیگر به موش تشبیه نکند که حسابی حالم بد می شود.
خدار ا شکر درگیر اسمس بازی با شوهرش است. یعنی توی همین دو دقیقه هم که هم را نمی بینند اسمس می دهند. توی دلم می گویم دل خوش سیری چند؟
پیتزا را که می گذارد روی میز یادم می افتد چقدر سیرم...
ولی طبق قوانین تربیتی پدرم باید تشکر کنم ؛خودم را گرسنه و مشتاق نشان دهم و مثل یک دختر خوب غذایم را بخورم.
چرا توی قوانین تربیتی پدرم هیچ تبصره و ماده واحده ای برای لحظه های ِ فلسفی من در نظر گرفته نشده؟ لحظه هایی که می خواهم هیچ آدمی را نبینم. بابا توی ذهنم داد می زند: هیوا غذاتو بخور.چه معنی داره دختر اندازه تو درد فلسفی داشته باشه؟
کاغذهای داستانم سس ی می شوند.اووف
چهار- سردرد عجیبی از سرم ریشه می دواند و همه وجودم را به آنی و کمتر از آنی می گیرد. این خوب است. منظورم این است اینکه بدانی ریشه درد کجاست خوب است. می توانی دست ببری و بگیریش. البته این خاصیت دردهای جسمی است.
چه خاصیت خوبی...
پسر چندبار دنده عقب می گیرد و با من می آید. حتا دلم نمی خواهد بهش بگویم برود گم شود. همیشه از دعوا می ترسیده ام.(چقدر گذشته؟) آنقدر که حتا خیلی وقت ها از خودم هم باخته ام .مبادا دعوا شود!!!!!!!می گویم اگر همین الان پایت را نگذاری روی پدال گاز به حراست دانشگاه می گویم...
نگاه بی حالش را می دوزد به نگاهم که: تو رو خدا بیا برسونمت خانومی!
هیچوقت فکرش را هم نمی کردم روزی ترکیب ِ تا این حد حال به هم زنی بشنوم از تو+رو+خدا+برسونمت+خانومی!
دارم فکر می کنم کلمه ای چندش آور تر از "خانومی" هم اختراع شده یا نه؟
که با بوق ماشین بابا به خودم می آیم. جوری که تقریبا دارم به سمت ماشین بابا می دوم می گویم ش حیف که از دعوا می ترسم والا می گفتم همینجا پدرم پدر جدت را بیاورد جلوی چشم هات...
داد می زند: روی ماه ِخداوند را ببوس ...
نگاه میکنم ...تمام مدت کتاب توی دست م بوده...!...
5- آهای خدایی که بودنت ربطی به ایمان من و امثال من ندارد...خدایی که دانشجوی ارشد فلسفه یک شب مثلا شب امتحان فلسفه غرب از خانه می زند بیرون و تا صبح از خودش می پرسد آیا خدایی هست؟و تو می شنوی...خدایی که ساکتی...خدایی که بیش از حد ساکتی...خدایی که با موسی حرف زدی...خدایی که متوهم م دوستم نداری...خدایی...که...
بابا اجازه می دهد کمربندم را نبندم...صدای پخش را زیاد می کنم...سرم را می گذارم به شیشه...سردی شیشه وجودم را به یکباره می بلعد...
شجریان می خواند:
مجنون شده ام...مجنون شده ام...از بهر خدا...زان زلف خوشت...جانا...یک سلسله کن...