نار

نار رابرای من ، من را برای نارآفریده اند

 
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  

به نام خدا

هیچ کس مرا دوست ندارد.

حتی...

این لیوان ِ لعنتی که توی ِ دستم شکست...

که دستم را ، از روی خط ِ سرنوشت َم،  برید...

 

 

پ.ن:

1)همه ی حرف هام را خورده ام.دارم خودم را بالا می آورم.

2)خونم اصلن سرخ نیست.

3)دیگر دلم را حتی به 3 شنبه ها هم...نمی توانم خوش کنم.

4)نرگس نوشت:حالم کلمه ندارد!

 

 


کلمات کلیدی:
دایی
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٧  

به نام خدا

 

 

از در که میاد تو  ، بوی ِ  عطر ِ  یاسش که به مشامم می رسه ، سرمو می ندازم پایین ،  که مثلن من ندیدمش !

دوست دارم برای پیدا کردنم ، بره صورت ِ  تک تک ِ مهمونا رو نگاه کنه (می دونم از این کار خوشش نمیاد) . یکی دوباریم منو با چند نفر دیگه اشتباه بگیره و مجبور بشه ، عذرخواهی کنه.

دوست دارم پیدام کنه!

 

 

 

***

 

 

 

 

 قدش بلند بود. خیلی بلند... دفه ی  ِ آخر که اومده بود ، رفت ایستاد بالای ِ سر بهروز و

بهزاد ، دستاشو زد به کمرش.

گفت: " خیال کردین. باید پهلو به پهلو بشین ... بهروز تو هم باید یکم جمع تر بخوابی ... این دفه که برگردم خودمو ببینتون جا می کنم ..."

همون هم شد...عمودی رفت...افقی برگشت...بین بهزاد و بهروز...خوابید!

 

 

***

 

 

دانشگاه قبول شده بود، مهندسی برق. بابا رفته بود بهش سر بزنه.

گفته بودن رفته. بابا باز هم دیر رسید.رفته بود ... همیشه دوست داشت بابا رو غافلگیر کنه.

 

***

 

 

 

اومده بود مرخصی...رفت عکسشو از توی آلبوم در آورد، گذاشت توی ِ جیبش.

گفت : " حیف نیست؟؟؟ پسر به این ماهی، به این خوشگلی، به این خوش تیپی.چشمم می زنن، ها . آبجی ! پاشو بریم عکاسی . می خوام یه عکس ِ  کارت پستالی خوشکل بندازم . "

اون عکس رو خودش هیچ وقت ندید ... تنها عکسی که ازش موند ، همون عکس ِ  کارت پستالی بود.

 

***

ترکش ِ خمپاره بود ، انگار! پاهاش که قطع شدن،  گفت: "شکر"

هنوز صدای شکر ِ ش توی ِ‌ شلمچه می پیچه ؛‌شب ها!

بعد ها بابا ، یه شب لب باز کرده بود که اون پاها ، تنها بستگیش به زمین بودن. گفته بود اول پاهاشو می ذاره ، بعد می ره...گفته بود.

 

*** 

بعد  ِ‌بسم الله نوشته بود:

 

 

اللهم انت کما احب فجعلنی کما تحب.الهی! کفی بی عزا ان اکون لک عبدا و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا

 

 

بارالها تو آنچنانی که من دوست دارم پس آنچنانم کن که تو دوست داری. خدایا همین عزت برای من کافیست که باشم برای تو بنده و همین افتخار برای من بس که باشی برای من رب.

 

 

 

وصیت نامه نبود که! نامه بود.آن هم عاشقانه ... 

 

***

 

 

پیدام می کنه!بلند می شمو زل می زنم تو چشاش.دستمو می گیره و می کشدم طرف خودش.

در گوشش می گم : "نمی تونی جلوی فامیل ها آبرومو نبری؟!!!...این فیلم هندیا چیه راه انداختی؟"

هیچی نمی گه...

چسبیدم بهش.سینه به سینه.صدای ِ قلبش رو می شنوم.

 می گم : "زمونه ی بدی شده دایی جون.خودت که خبر داری . من با پا اومدم تو این دنیا! برای پریدن ، هیچ نیازی به بال ندارم. با همین کتونیام هم می تونم، بپرم. کاش می موندی. حتی بدون پا! اینجوری پاهامو بهت قرض می دادم. اصلن با پاهای ِ من می پریدیم. "

هیچی نمی گه...

 

 

 

***

 

مهمونی تموم شده.دیگه باید برم.گل ِ  نرگس ها رو پر پر می کنم روی ِ مزارش .مثل همیشه؛ دو تاشونو سالم نگه می دارم ،  یکی برای بهروز یکی برای بهزاد.

دایی جون ما رفتیم.مراقب رفقات باش...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: حالم خوب نیست...

 

قاب عکسش را هم دوست ندارم وقتی هیچ حسی از دیدن ِ چشم هاش بهم دست نمی دهد.

شما نمی دونید چرا 5 سال قبل از اومدنم پر کشید و رفت؟...

دلم هوایش را کرده...

حالم خوب ن ی س ت ت ت ت ...


کلمات کلیدی: گل ِ انار
م ا د َر
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٥  

به نام خدا

 

تو ی ِ چشم هاش ، نمی شود نگاه کنی. سالک نیستی ها. حیا هم ، نداری. چشم سفید هم ، هستی. ولی توی ِ چشم هاش ، نمی شود،  نگاه ، کنی. می لرزی. مور مور می شوی. خود ِ عذاب است، دیدن ِ چشم هاش. نگاه نمی کنی. سر به زیریَت ،  از همین جا شروع می شود.

 

می روی ، می نشینی ،  توی ِ چار چوب ِ پنجره ات ، چشم ها را ، همان ها را ، که ندیده ای، که همه ی ِ ندیدنت را ،  گذاشته ای به حساب ِ تقدّس ِ آن ها و سیاهی ِ خودت ، تصویر می کنی. نمی شود.کار ِ تو نیست. می نویسی. نمی شود .تخیّلت هم،  کم است، کوچک است، عاجز است.  نمی شود...

سرت را بلند می کنی.ماه هست.

می نویسی:

پلک نزن! دلم برای ِ ماهی های ِ قرمز ِ کوچک ِ نگران ِ توی ِ حوض ِ فیروزه ی ِ چشم هات، زود، تنگ ، می شود...

می نویسی . ولی این حرف ِ دلت نیست.

 

لعنت به این دل...

به خاطر ِ دل ِ خود َت ، دل َش را شکسته ای. لعنت به تو . به دل َت!

 

***

 

کلمه هایت را گم کرده ای. اول هاش خیالت راحت بود کلمه که پیدا نیست که بدزدَنَش. توی ِ تُست. بر َش می داری . می روی پارک. می نشینی روی نیمکت ِ فلزی ِ زرد ، زیر ِ  همان کاج ها که بلندند و باران می آید و خیس می شوی و کلمه هات را ردیف می کنی. قطار می کنی و ...خودت عشقشان را می کنی.

اما نیستند . نیستند. همان روزی که ، حامد گفت کلمه های ِ  قبل َ ت را ، دوست تر داشته ، یادت آمد ، که مدت هاست کلمه هات را گم کرده ای...

 

***

 

گم کرده ای. گم کرده ای آن همه احساسَ ت را. سحر را. هبوط را . گندم را. ذبح را. تسبیح را. ثریا را. فیروزه را. باران را. گم شده اند ، لابه لای ِ  این ذهن ِ هزاران لایه .  گم شده اند ،  توی ِ غرور َت. بوم ِ سفید َت گم شده ،  بومی که همیشه سفید ماند. و تو هیچ وقت ، سفید ِ یک دست را،  تاب نداشتی. اصلش همین بود که ملّافه ی ِ سفیدَت را ،  با پتوی ِ صورتی ِ مادرت،  عوض کردی.

گم شده است. ماهی هات.  اکسیژن ِ امید َت.  حتی فرمول های ِ  اقتصاد خُردت.کودکی َت.کفش های ِ خرگوشی ِ 3سالگی  َت.  زمین خوردن َت. مروارید های ِ  پای ِ چشم هات. همه اش را ، شب بلعیده ، شاید! همان شبی که اولش که می شود،  دفترت را باز می کنی و می نویسی: شب آبستن است /تا چه زاید سحر.

شب هبچ وقت چیزی نمی زاید. شاید چون مادر شدن نمی داند. شاید، مادر...

***

مادر... نشسته همین جا . دارد نخ می کند توی ِ  سوزن. یک کاعذ ِ  سفید،  گذاشته زیر ِ دستش،  که راحت تر ، نخ کند. نمی روی از دستش بگیری،  کمکش کنی.حس ِ خوبی نیست.نمی خواهی فکر کند ، فکر کنی ،  پیر شده. جوان است هنوز.ولی نمی دانی این موهای ِ سفید ِ  لعنتی از کجا پیدایشان شده .چرا  می گویند بالاتر از سیاهی رنگی نیست؟!

بلند می شوی از پای ِ این سیستم ِ لعتنی ِ  فلزی، می روی می نشینی کنارش.تاب نداری دیدن ِ لرز ش ِ دست ها را . تاب نداری پای ِ خمیده اش را...

دلت را می زنی به دریا. همان که بزرگ است و نیلی و خانه ی ِ ماهی ها...

سرت را می گذاری روی  ِ  شانه هاش...

سوزن و نخ را می اندازد.بغلت می کند. دستش را می گیری .همانی که می لرزد.تاب نداری حتی ، بوسیدنشان را. دلت دارد در می آید ، از توی سینه . باید ببینی ، ولی. امشب ولی ، باید دنیای ِ  توی ِ  چشم هاش را ببینی.

با همان چشم های ِ معصوم ِ کودکی هات ، خیره می شوی  توی ِ  چشم هاش. به خدا حوض ندارد. فیروزه ندارد. ماهی ندارد. سرخ ندارد. آبی ندارد. حتی ستاره ندارد. ماه هم.بهشت هم ندارد. ابر هم ندارد.فقط خدا دارد.فقط خدا!

روی زاونوهاش که سر می گذاری ، حضرت ِ  18 سال ِ  حزن و اندوه ِ زندگیت ، شیرین می شود:

با همان موهای بلند مشکی ِ پرپشت ، نشسته پشت ِ چرخ خیاطی ، منتظر است بروی بنشینی توی ِ  بغلش ، که اندازه ات را بگیرد . برایت پیراهن بدوزد. از همان ها که دخترانگی ات را صورتی می کند.

ایستاده پشت پنجره منتظر است ، بروی ازش بپرسی  خدا کجاست؟

ایستاده بالای پشت بام ، که بروی ماه را ،  یادت بدهد.

نشسته روی میز یک کاغذ گذاشته جلوش ، که بروی " م " را یادت بدهد.

نشسته دارد مشق هات را می نویسد. همان ها که رویشان خوابت برد.

رفته قاصدک نشانت بدهد.کفشدوزک نشانت بدهد.شاپرک نشانت بدهد.بعد بپرسد هیوا:"این ها را کی آفریده؟" تو سکوت کنی و بروی توی فکر.

نشسته دارد موهات را می بافد.

رفته مغازه که برایت کتاب بخرد . "شنل قرمزی" . " جودی آبت" . قصه های خوب...

رفته  برایت مداد رنگی بخرد . که یک ماه بعد،  برای ِ روز ِ  مادر ، برایش نقاشی بکشی. نقاشیت ، مداد ِ سیاهت را تمام کند. آبشار ِ مشکی ِ موهاش ، مداد ِ  مشکی ات را ، تمام کند.

رفته مسجد. تو را نبرده. خودت باید بخواهی ، بروی...

هنوز هم ،  دست هات توی دست هاش هست. دارید می روید مدرسه. آن تکه نان گوشه ی ِ  کوچه را نشانت می دهد: " هیوا!   نان،  برکت است ها.مقدس است..."دستور نمی دهد.و خودت برش می داری . می گذاری لب ِ پنجره ی ِ همان خانه. نگاهش می کنی:"دیگر پا نمی خورد!"می خندد.  تا مدرسه برایت می خواند:" گندم ، گل ِ گندم، گل ِ گندم. نون ِ ش واسه ما،  آب ِش واسه مردم..."

 

نشسته بالای سرت.همان شبی که تا صبح توی ِ  تب سوختی.

رفته برایت پارچه بخرد ،  که چادر نماز ِ نه سالگی ات را بدوزد.

رفته کیک بپزد ، برای تولدت.

 رفته برایت کاست ِ "کلاه قرمزی و پسرخاله" بگیرد.

رفته لباس ِ مهمانی َش  را بپوشد ،  بیاید توی ِ بازی ، مهمان ِ خانه ات بشود.که از لقمه ی ِ خودش بگیرد ،  به تو بدهد .حتی توی ِ  بازی.

رفته قر آن را بیاورد . از  " ناس"  َش با هم بخوانید.

آمده دنبال َت ، تا لانه ی ِ یا کریم ها ،  که:"هیوا !مادر.دست نزنی ها.لانه شان بوی ِ  آدم بگیرد ، رهایش می کنند. گناه دارند زمستان است..."

رفته سجده که گریه کند. خودت دیده بودی لرز ش  ِ شانه هاش را.

رفته برایت از بیمارستان ،  یک برادر کوچولو بیاورد.

 رفته پارک.رفته بودید پارک...برایت بیسکویت کاکائویی خریده بود .دانه دانه اش را داده بودی به دخترک ها و پسرک های ِ هم قدت توی پارک. برگشته بودی . یکی مانده بود،  برای خودت. نصفش کرده بودی.نصفش را داده بودی به مادرت .بغلت کرده بود گفته بود :" هیوا ! همیشه دست های ِ کوچکت را باز نگه دار. دست،  اگر،  مشت باشد ، خدا نمی تواند، تویش چیزی بگذارد..."

با همان کفش های ِ خرگوشیت  زمین خورده بودی . " علی"  را یادت داده بود.خودت بلند شده بودی. یا علی یادت داده بود.

رفته حج برایت عبا بیاورد.  از همان چادر های ِ  عربی که آستین دارد .که وقتی می پوشی بانمک تر می شوی . برایت متبرکش کرده ،  به خانه ی خدا . وقتی می دوی باد چادرت را می برد به یغما.هنوز هم!

نه. نرفته.  همین جاست. هنوز لالایی اش را می شود شنید.

هنوز هم دارد دعایت می کند،  که  تا ته ِ دنیا محکم بمانی.

نه. نرفته. همین جاست.

 

***

 

تو رفته ای. رفته ای برایش گل بخری.بیایی معذرت خواهی کنی . بگویی:"کوچک َم دیگر. ببخش.به بزرگی َت..."

 بعد توی دلت بگویی:" ببخش به مهربانیت.به مادری َت... "

 

 


کلمات کلیدی:
خسته شدم!
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  

به نام خدا

 

بعضی وقت ها لازمه که خسته بشیم.باید خسته بشیم از اینکه انگشتامون زبونمون شدن و زبونمون انگشتامون.خسته بشیم از اینکه اینقدر گفت و گو کردیم و آخرش موقع خداحافظی دهنمون باز مونده  بود و مات و مبهوت ... که چی شد مثلا؟ خسته بیشیم از 0 و 1 بودن... بعضی وقتا وب (ول) گردی خسته کننده ترین کار دنیاست... بعضی وقتا باید از زیاد شدن تعداد اعضای آن لاین خسته بشیم. بعضی وقتا باید خسته بشیم از بچه ی قرن ارتباطات بودن. باید خسته بشیم از اس ام اس و ام ام اس و ریجکت و کال و بلوتوس و ... خسته بشیم از دات . کام بودن...از به موقع آن شدن...ما هنوز خسته نشدیم؟؟؟؟نشدیم!


کلمات کلیدی:
کوتاه
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  

به نام خدا

 

قَسَمَش داده بودم ،  قَسَمَش داده بودم  ، به همان آسمانی که زیاد دور نیست . به روح ی که خودش آفریده.که نگذارد توی ِ جهل َم بمانم!

 که گفته:( و ای رسول ما !  از توی می پرسند درباره ی ِ روح. بگو روح ،  از امر پروردگارم است!)*

می دانست...می دانست...

 

***

 

می دانست آدم ، یک جای کار درمی ماند. هی با خودش حرف می زند. برمی گردد .

 می گوید :" این کیست درون من؟ کیست که نه آب ِ  زلال نشانش می دهد،  نه آیینه ؟"

 بعد گیج می شود . می نشیند یک گوشه . سکوت می کند . گوش می دهد. یکی درونش است. نشسته ، یک جایی ، گوشه ی ِ  دلش. دارد دعا می خواند. خوب هم می خواند. صدای َش  به دل می نشیند، خیلی! 

 دارد می گوید:" الهی و ربی من لی غیرک ."

نه!

 می گوید:" سبوح قدوس  رب الملائکه والروح. "

بعد لجش می گیرد.

 برمی گردد . به همانی که نشسته توی دلش می گوید: " مگر دل ِ من زیارتگاه است؟ جمع کن بساطت  را ! برو یک جای ِ دیگر پهن کن. من خودم کار دارم.زندگی دارم.نمی شود که مدام صدای ِ  تو بپیچد توی ِ من! حواسم پرت می شود. اصلش من دارم می روم کلاس آرایشگری. می خواهم دیپلمم را بگیرم .بعدش یک آرایشگاه راه بیندازم.ابروهای دختر ها را تتو کنم. موهایشان را فشن کنم . فر کنم. مش کنم.زیتونی کنم.قرمز کنم.شرابی کنم.زنگ کنم. پول دربیاورم.که دیگر سربار ِ  مادرم نباشم.جمع کن..."

این ها را امروز این دوستم که رفته کلاس آرایشگری داشت به آدم  ِ تویش می گفت. خودم شنیدم . همان وقتی ، که موقع ِ چیدن  ِ موهام  ، دستش رابرید ، با قیچی.  همان وقت با آدم ِ  تویش دعوایش شد.

 همان وقت که  من ،  برای خودم می خواندم. نه! من ، نه!  آدم ِ تویم می خواند. می گفت :" ببین هیوا. این یه دسته مو رو می بینی؟ چه آروم افتاد روی لباست و بعدشم افتاد روی زمین. این نشانه است.نگاهش کن."

و  نگاهم کرد. و  خواند: " گل ِ گندم . گل ِ گندم.  نگاه ِ دختر ِ  مردم..."

خوشم آمد.  برایش روی ِ  میز ضرب گرفتم. آدم ِ تویم می خواند .من می زدم، روی میز!

و موهایم زیر ِ پایمان را پر کرد...

 به  آدم ِ تویم گفتم: "از آدم ِ  توی ِ شیرین یاد بگیر. رفته نشسته توی ِ  قلبش ، زیارتگاه راه انداخته! اما تو چی؟ تا پیدایت می شود،  یا داری اراجیف می بافی ، یا داری می خوانی ، یا داری می رقصی،  یا ... اینقدر که من برای تو خرج کردم. موسیقی های ِ عالی گوش دادم ، که سرت گیج نرود ، با این رپ های ِ امروزی. موهات را شانه زدم. نگذاشتم هر چیزی را ببینی. نگذاشتم هر چیزی را بشنوی.نگذاشتم هر جایی بروی .چه شدی؟"

منتظر بودم بزند توی گوشم. منتظر بودم بگوید: " احمق! بد است درونت،  دیگر صاف است؟ بد است درونت ، دیگر شبیه خودت است؟ نه مثل ِ  ظاهرت ، که مثل ِ مسلمان هاست و دریغ از یک ذره مسلمانی...بد است که باطنت را کرده ام مثل ِ خودت؟ مگر تو آواز نمیخوانی؟خب من هم برایت می زنم.می نوازم.می رقصم.تو هم حالش را ببر! ملّا شده ای؟ریا کار...ریاکار ِ دیوانه!"

 

منتظر بودم...نگفت...

 

صدایش نیامد، دیگر.

 

کوتاه کردن ِ موهام تمام شد. با دوستم و آدم ِ تویش خداحافظی کردم. ولی آدم ِ تویش ، جواب َم را نداد.قامت بسته بود ، انگار.  الله اکبر َ ش را شنیدم.

 

***

الله اکبر...صدای ِ  اذان می آمد.قدم برمی داشتم:الله اکبر.قدم ِ بعدی:الله اکبر. قدم سوم.قدم چهارم.اذان بود.درست ِ درست.نرگس سمس داد:اذان می گن! فکر کردم.مخم را به کار انداختم.مطمئن بودم.مطمئن بودم که توی ِ  آن خیابان ِ چندین کیلومتری ،  حتی یک مسجد هم نیست. مطمئن بودم!...ولی صدای ِ اذان می آمد. واضح ِ  واضح.

 

تا خانه پیاده آمدم.عاشق ِ پیاده روی هستیم. هم من ، هم آدم  ِ تویم. ولی پیدایش نبود. صدایش نمی آمد. خیلی دنبالش گشتم:"روح جان ! کجایی؟ کلی موضوع پیدا کرده ام برای فکر کردن.بیا ! خوشت می آید ها"

پیدایش نبود که نبود...

 صدا می آمد.چیزی شبیه ِ  زمزمه.رفتم دنبال ِ صدا. رسیدم پشت ِ  در دلم. با خط ِ خوش نوشته بود: "لطفن با کفش وارد نشوید!"

 کتانی هایم را کندم. رفتم تو...بدون ِ  اذن ِ دخول رفتم! دل ِ خودم بود ، خب!دل ِ خودم بود.ولی دل ِ خودم نبود! شبیه  ِ امام زاده ها شده بود...زیارتگاه شده بود، دلم!

نشسته بود. کنج ِ گوشه ترین جای ِ دلم.شمالی ترین جای ِ دلم.

قرآ ن ِ جیبی َم،  توی ِ دست هاش بود. داشت  الرحمن  می خواند.

بغلش کردم.

 

نگاهم کرد:"هیوا! از رقاصی ها و آوازه خوانی هام کوتاه آمده ام. کوتاه...مثل موهات!

 

 

پ.ن: * و یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا(اسراء٨۵)

 

 


کلمات کلیدی:
نگاه
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  

 به نام خدا

 

ایستاده بودند پشت ِ ویترین مغازه. نگاه می کردندو حرف می زدند.گاهی دختر اخم می کرد، پسر می خندید. گاهی پسر اخم می کرد،  دختر لبخند می زد.

نشسته بودم آن طرف خیابان،  توی ایستگاه ِ اتوبوس. کتابم را بستم. گذاشتم توی کیفم. نگاهشان میکردم و لب خوانی می کردم.لب خوانی که نه.خیال بافی می کردم:

-ببین عزیزم!ما الان اول زندگیمونه.باید پول هامون رو جمع کنیم.نباید خرج اضافه کنیم.این تصویرو ، اون 21 اینچ ها هم خوب نشون می دن.ها!

-ولی...خب آخه!الان کی دیگه توی خونش از اونا داره؟من سینمای خانگی می خوام. پلیززززززززز.

-پسر پشتشو می کنه.پیش خودش می گه:" بسوزه...بسوزه...بسوزه پدر عشق!"

دست دخترو می گیره و می رن تو!

وقتی میان بیرون هردو خوشحالن! آخر داستان و خودتون ببافید!(مامانم ترجیح می ده من به جای ِ خیالباف ِ خوب، شال گردن باف ِ خوبی باشم! )

 

***

 

نشستم توی ِ پارک.منتظر آقا داداشم.رسیدم به جاهای حساس ِ این کتاب ِ رمان. به خودم فکر می کنم. این لیست 100  تایی رمان رو اگه می تونستم تا عید تموم کنم، خیلی خوب  می شد. اونوقت ته ِ سررسید  ِ 88 َم با افتخار می نوشتم: امسال 100 تا رمان ِ عالی خوندم.

بعد مامان خانم تشریف میارن توی ِ ذهن ِ مبارک: "هیوا!مامان جون! عزیزم!قربونت برم!کاش به جای 100  تا رمان، 100 نوع غذا بلد بودی. "

 منم می گم:"مامان جونم. عزیز ِ دلم. شما که یه زن ِ سنتی نبودی!بودی؟" خندم می گیره. کتابو می بندم.می ذارم توی کیفم.

 

توی کیفم یه بسته چیپس فلفلی هست و کمی چیپس ساده.راه ِ خوبیه برای ارتباط برقرار کردن ،  با کلاغای ِ روبه رو!  یه پر ِ  بزرگ سیب زمینی ساده ، می ندازم جلوی ِ کلاغ روبه رو! با نوکش برش می داره. مزمزه می کنه. یه نیم پر می زنه ، می شینه کنار رفقا،  با هم می خورن. دوباره برمی گرده. یه پر بزرگ تر از سیب زمینی ِ  فلفلی براش می ندازم. مزمزه می کنه. همونجوری که لای نوکشه ،  پر می شکه ، میره اونطرف ِ  پارک ،  دور از منو رفقاش ، تا تهشو می خوره.

اون طرف روی اون نیمکت روبه رو.یه دختر و پسر هستند.باید دیالوگای جالبی بینشون رد و بدل بشه. حوصله ی لب خونی ندارم.

داداشم میاد.

 

***

 

اول خیابون ، می رم روی ِ جدولای ِ  آبی  وسفید. با داداش جانم ،  شرط می بندم که تا ته ِ خیابون ،  از روشون نمی افتم. کنارم راه میاد. نگاهم می کنه:" آبجی ! بیا پایین.آبرومونو بردی."

 نگاهش می کنم: "داداش جون ! چیزی رو که وجود نداره ، چجوری بردم؟؟!"

می خواد بیاد مثه همیشه آروم یکی بزنه تو سرم ، که تهدیدش می کنم اگر بیفتم تقصیر خودت بوده  و من شرطو می برم. نمیاد.می زنه زیر آواز.

باید فقط به تعادلم فکر کنم. ولی نمی شه.می رم توی فکر:

عمیق ترین سوال عاشقانه ی ِ دیروزها:

اگر با دیگرانش بود میلی/چرا جام مرا بشکست لیلی؟

عمیق ترین سوال عاشقانه ی امروز ها:

چیکار باید می کردم /تا تو دل تو جا شم؟

می رسیم به ته ِ  خیابون. هنوز روی جدولم. می پرم پایین.می خوام اینکه داداش چی برام بخره رو ، بذارم به انتخاب ِ  خودش که همون دخترو پسر ِ توی ِ  پارک رو می بینم. دختره از توی کیفش ،  یه عالمه کارت پستال و چند تا جعبه کوچیک درمیاره ، می ندازه جلوی پسره روی زمین.به نظرم   رابطشون  finished !

 

 

 

 

پ.ن:

1)عشق فقط ِ فقط ِ فقط یکبار علیه السلام می شود!با یک معشوق ِ خاص!همانی که پشت ِ سر ِ همه ی ِ معشوقه های ِ عالم ایستاده! همانی که تمام ِ  رابطه های ِ  عاشقانه ی ِ جهان را به نفع خودش تمام می کند.همانی که الله است!

 

2)یک نصیحت ِ  مادربزرگانه: فرزندم ! عشق اگر مثل ِ‌ واکنش  ِ سوختن منیزیم ،یکطرفه باشد،‌ موجب اتفجار می شود. (مادربزرگش باسواد بوده ها!)

 

3)طبق آخرین تحقیقات ِ  بنده ، سرکار خانم ِ هیوا خانم، کلاغ ها ، چیپس فلفلی را ترجیح می دهند. یعنی چیپس های دیگر را،  با دوستانشان می خورند. ولی چیپش فلفلی را تنهایی می خورند!

 

۴)بعضی از عشق ها عمرشان به اندازه ی طول ِ خیابان است...

 

 ۵)می گویند: ویژگی های ِ  رفتاری ِ متولد ِ تیر رابطه ی ِ مستقیم دارد با قطر ِ ماه.با باریک شدن ِ ماه، غمیگن و غمیگن تر میشود. (میگویند.شما باور نکنید!)

 ولی...دیشب ، به گمانم ، ماه ، کامل  ، بود...


کلمات کلیدی:
نور
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  

به نام خدا

 

بی اشک...

چشم هام ناتمام است!

 

 

پ.ن:   فرمود: اَلَستُ بِرَبِّکُم؟  (آیا من پروردگار شما نیستم؟) . او گفت.همو که الله است!

 

 

بعدالتحریر:  یک دعای قشنگ یاد گرفته ام:الهی انتَ انتَ و َانا اَنا! (خدایا تو ، تویی و من ، منم!)

 

چون تو خدایی و من هیوا! چون نامت را که می آورم،  آسمان از زیر پلک هام،  سُر می خورد، روی دست هام. چون یک تکه از آسمانت را قرض داده ای به من! چون نشسته ای توی ِ  لحظه هام. چون هم ، حرف زدنت دل می برد و هم سکوتت! چون خانه ات سیاه است.چون چادر نمازم سفید است.چون دوست داری با قلبم ، تعقل کنم.چون یادم داده ای آدم هات را دوست داشته باشم.چون عاشق ِ مهربانیت که شدم، هوس کردم مهربان شوم.چون گندم را آفریدی.چون دختر را ، رحمت آفریدی! چون شب را آفریدی. چون ستاره داری. چون فیروزه داری.چ ون نرگس داری.چون دوست دارم ، دلم حرم الله باشد. چون هزار نعمت ِ  شیرین ، من از دست ِ تو خوردم. چون سه شنبه را آفریدی.چون سجاده ام،  امن ترین جای دنیاست.چون میشود توی ِ آغوشت ، آرام گرفت. چون تنها بودن را دوست دارم ، وقتی تو هستی.چون نزدیکتری از...چون بزرگتری از ...چون...اصلن، چون  و چرا ندارد!

به هزار و بی دلیل عاشقت هستم!

مهربانا!  تنهایم نگذار! دنیا سخت است!

 آنقدر سخت که... یادم می رود کار ِ چشم ، فقط ،  اشک ریختن،  نیست!


کلمات کلیدی:
دلیل
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱۱/٩  

به نام خدا

 

 

گفت:بیا بریم!هیوا خیلی حال میده.خوش میگذره.قول دادم تو رو هم ببرم.جمعه صبح تا ظهره.به مامان بابات بگو داریم میریم کوه.نمیفهمن.باور کن خوشت میاد...

داشتم کتابمو ورق میزدم:توی این دنیا همه دنبال حال کردنن.هر کسی یه جور حال میکنه.یکی با پارتی.یکی با کمیل...هر جفتشونم 5 شنبه شب!

نگاش کردم:نه عزیزم!تو برو.اگه لاک خواستی این لاک صورتی من به لباستم میاد.ببرش...

دستمو گرفت:آخه چرا نمیای؟لباس نداری؟که داری!نمیتونی مامان باباتو بپیچونی که میتونی.

نگاهش نکردم.کتابمو بستم:تو راس میگی میتونم بیام.فقط یه مشکلی هست.میدونی...من نماز میخونم!

شالشو انداخت رو سرش.کیفشو برداشت و رفت...


کلمات کلیدی:
عبادت
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٤  

به نام خدا

 

 

 

1) تا فروشنده برگرده مجله ی ِ روی میز رو ورق میزنم.صفحه ی ِ اول ، سخن ِ سردبیر:ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم/وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم/مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر/ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم.

حافظه که ندارم! گوشیمو از تو جیبم در میارم و سیو ِش می کنم ، توی ِ نُت ها!

سعدی را دوستش دارم، انگار!

 

2)گاهی که از توی  پیاده رو های چهار باغ ، برای خودت راه می روی و دنبال یک نکته ی جالب می گردی.یک چیزی که تا به حال ندیده ای و آخرش روی در مدرسه ی چهار باغ پیدایش می کنی ، خودت هم نمی فهمی چطور این ترانه زمزمه ی ِ لب هات می شود:تا ته ِ قصه بمون با من/بذار این دلخوشی عادت شه/بیا همخونه ی ِ من تا عشق /با تو همرنگ عبادت شه!

بعدش به خودت می گی:چون ندونسته بوده می بخشمت!!!

3)وای نمی دانی چه لذتی دارد.از آن لذت ها که تکرار شدنی نیستند.که مزه شان تا ته عمر به یادت می ماند.که دو ماه خرج های اضافه ات را کم کنی(بخوان:حذف کنی).روی دلت پا بگذاری و آن کتاب را نخری.نرگس هم نخری.یک مسیر را هم همه اش پیاده بروی....پول هات که جمع شد،  برشان داری بروی برای تولد تنها برادرت همانی را بخری که دوستش داشت و گران بود و به هیچکس نگفته بود که دوستش دارد و تو فهمیده بودی و کیف کنی که با پول خودت خریده ای نه پول بابا!

بعدالتحریر:هیچ وقت هدیه ی ِ کسی رو رد نکنید!شاید برای گرفتن ِ اون هدیه یه شب ِ سرد زمستونی آواره ی ِ خیابون شده باشه...شاید تنها دلخوشیش دیدن ِ برق ِ چشمای شما باشه، موقع ِ  باز کردن هدیه!هیچ وقت...

 

می روم، یک مدتی بمیرم!

 

 


کلمات کلیدی:
بادبادک َم را می خواهم...
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳  

به نام خدا

 

1) چشم هام سیاه بود. سیاه ِ سیاه. نه اینکه فکر کنی برای ِ زیبا تر شدن ها...نه! من چشم هامو اینجوری تنبیه می کنم! اون مقنعه ی ِ آبی رو پوشیده بودم. همونی که لاله و فاطمه و مامان و حسین و بابا گفته بودن خیلی بهت میاد. آروم بودم.

 شنبه بود، همین 6 ساعت ِ پیش، انگار! رسیدم... رفتم تو . داشت حساب کتاب می کرد، با ماشین حساب. سرشو آورد بالا! گل از گلش شکفت. آروم سلام کردمو لیست ِ  کتاب ها رو گذاشتم روی ِ  میز. شاگردش رو صدا کرد: - پسر این کتاب ها روبیار برای خانم!

"پسر" کتاب ها رو آورد، زود! خواستم تاریخ چاپ و انتشاراتشونو نگاه کنم.

 نگذاشت : - عزیزم!!!! شما تشریف بیارین این طرف!این طرف ِ میز!

 نگاهش کردم! با نگاهم پرسیدم: -  چی؟؟؟

به روی خودش نیاورد: -منظورم اینه که ...خب...خب باشه خودتونم نگاه کنید که مطمئن بشید.

داشتم نگاه می کردم.همه همونی بود که می خواستم.

ماشین حسابشو صفر کرد: - شما اهل اصفهان نیستید ؟درسته؟

از کجا فهمیده بود؟پوست ِ سبزه ؟ این تنها نشونه بود.شاید هم حرف زدنم و اینکه اصلن لهجه ی ِ اصفهانی ندارم. اما نه !من که صحبت نکرده بودم.

گفتم :- نه!

با چشم هاش پرسید :" اهل  کجا یی ؟ " ، لابد! ولی به صورتش نگاه نکرده بودم ، که سوالشو بخونم!

پرسید:- اهل کجایی؟

(آبادان و اهواز و همه ی ِ حس هاو خاطرات و فکر های ِ خوب ، همه هجوم آورد طرفمو و با گرمایی که شبیه شرجی ِ اهواز بود خورد به صورتم.)

کتاب ها رو مرتب کردم: -حساب کنید لطفن!

خودشو جمع و جور کرد : - به هر حال خواستم بگم اگر مسافرین همه ی ِ کتاب هاتونو بخرین. ترم شروع بشه گیرتون نمیاد ها.

گفتم: ممنون...

قیمت رو گفت! تخفیف داده بود، خیلی!ماشین حسابشو کشیدم طرفم خودم.خودم حساب کردم.می دونستم مغازشون تخفیف نمی ده!درست حدس زده بودم...پول رو گذاشتم روی میز.

پشت سرم داد زد: - خانم بقیه ی ِ پولتون!

 آروم گفتم: - بقیه نداره. من می دونم شما به قیمت روی ِ  جلد می فروشید.بلکه هم بیشتر!!!

 کتابامو بغل زدمو اومدم بیرون...نفس کشیدن سخت بود!

لیست کتاب هام و اسکناس هام روی میزش مونده بود...

 

2)شنبه بود، همین 5 ساعت قبل، انگار! کارم گره خورده بود. حقم ، به ناحق خورده شده بود. نمی دونستم یقه ی ِ  کیو بگیرم. دلم نمی خواست به کسی رو بندازم. می خواستم مشکلمو خودم حل کنم. خدا توی ِ قلبم بود، ساکت ِ ساکت! 

  در زدمو رفتم تو! منشی ِ رئیس دانشگاه . یه پیر دختر بود. داشت چایی می خورد با نیمچاشت ِ گرجی!!! مقنعه ی ِ مشکیش از بالا ، تا بالای ِ  ابروهاش بود و از پایین تا روی ِ  شکمش. چادرش رو دور خودش پیچیده بود. شکم ِش، زیر میز گیر کرده بود. مطمئن بودم اگر به جای ِ من ، رئیس دانشگاه  ، وارد شده بود ، واسه ی ِ بلند شدن از روی ِ صندلیش، نیاز به کمک داشت! آرامش داشت! از همون آرامش هایی که فقط مخصوص ِ  کسایی ِ  که پشت ِ میز می نشینن و حس می کنن قدرت توی دستاشونه! طبق ِ عادت مانیتورش رو دید زدم .حدسم درست بود: ایشون هم اهلش بودن...گیم ِ ویندوز ِ اکس پی ، که بابا بهش می گه : ورق! ورقی که حرام نیست ، البته!!!

توی ِ نگاه اول ابروهاش ، توی ِ ذوق می زد. ابروهایی که اگه یقین نداشتم پیر دختره ، می گفتم شاید برای عروسیش،  یه بار برشون داشته!  شایــــــــد!

 با همون قیافه ی ِ متبسم ِ همیشگیم سلام کردم.

- سلام علیکم و رحمة الله!

(الله...از جواب ِ طولانیش فقط الله ِ ش رو شنیدم!)

- ببخشید خانم مزاحم وقتتون می شم. من دانشجوی ِ  ترم ِ  اول هستم. یه سوال داشتم که تقریبن هیچکس...

نذاشت حرفم تموم بشه: - خانم ما اینجا سرمون خیلی شلوغه! کارهایِ ما خیلی خیلی مهم َن! شما به قسمت مربوطه مراجعه کنید.شما چه طور نمی فهمید ما چقددددر کارمون مهمه!شما خیلی واقعن ...

بدون ِ اینکه به بی ادبیش توجه کنم ،  ادامه دادم که : - بله !  داشتم خدمتتون عرض می کردم. که به قسمت هایِ  مربوطه (و ایضن نامربوطه)مراجعه کردم. ولی حتی از دادن ِ جواب ِ سلام ِ ما هم عاجز بودن!!! می خواستم اگر امکان داره ، شما منو راهنمایی کنید.

(نگاهش نمی کردم.  ولی مطمئن بودم داره توی ِ دلش ، " گستاخ" ،  خطابم می کنه.)

عصبی شده بود.اینو از بیسکویتی که نصفه ،توی بشقاب گذاشت ،فهمیدم: - نه من وقت ندارم!!!

نگاهش کردم. نه! زل زدم توی ِ چشم هاش : - من فقط یه سوال ِ 30 ثانیه ای داشتم! فکر می کردم "الله" رو می شناسی! یکم مقنعت رو بکش عقب تر! شاید تونستی" الله "رو ببینی!

پشتم رو کردم.

بلند شد(چجوریشو نمی دونم) : - حالا دختر جون بیا عزیزم!!!بیا سوالتو بگو...شاید تونستم...

من دیگه از اتاق اومده بودم بیرون...

 

3)چجوری اومدم بیرون؟ چقدر توی خیابون سرگردون موندم؟تصمیم گرفتم به چند نفر تلفن کنم و نکردم؟چند بار خدا رو صدا کردم؟  نمی دونم! به خودم که اومدم توی ِ اتوبوس بودم و اون چهره ی ِ آشنا روبروم. بدون ِ فشار آوردن به ذهن ِ کند ذهنم یادم اومد کیه...

هنوز هم لبخند همون روز روی ِ  لب هاش بود:

اون روز ،  دل توی دلم نبود که منو صدا کنه.موضوع انشا ،  نامه ای به خدا بود. من توی انشام،  یه پروانه بودم. یه پروانه که دلش از این شهر سیاه گرفته بود. زنگای انشا ، تنها زنگایی بود که خودمو پشت سر نفر جلوییم قایم نمی کردم! صدام کرد. تویِ تمام مدتی که داشتم انشا می خوندم ، همه ساکت بودن . بچه هایی که با هزار جور تهدید هم آروم نمی گرفتن. همه دستاشونو گذاشته بودن زیر چونه هاشونو محو لب های من بودن! انشام تموم شد .بچه ها بی اعتنا به غضب ِ معلم کف زدن. رفتم جلو. مقنعش رو تا روی ِ ابروهاش پایین کشیده بود .لبخند ِ روی ِ لب هاش قشنگ نبود: -خب! هیوا خانم ! دانش آموز ِ کلاس ِ  اول ِ  راهنمایی ! ما به شما چند بدیم؟

 دفترمو توی دست هام لوله کرده بودم و داشتم به کفش هام نگاه می کردم: - نمی دونم!

می خواست بگم :"هر چی خودتون صلاح می دونین"  ولی نگفته بودم.

 ناهید داد زد:-  خانم بیـــــــــست.حقشه بهش 20 بدید! و چند نفر دیگه.

آرامش ِ ش  چند برابر شد .آرامشی که فقط مخصوص ِ کسی ِ که پشت ِمیز می نشینه و احساس می کنه قدرت توی ِ دست هاشه! خود کارشو برداشت و یه 12 ِ خوشکل،  برام گذاشت، توی ِ  دفترش! 

رو کرد بهم: - هیوا نمرتو دیدی؟ ! نگاه کردم. نگاه کردمو رفتم نشستم...خم به ابرو نیاوردم!

اون شب تا صبح گریه کردم. ولی نه اشکمو کسی دید نه این سبب شد دیگه ننویسم!اون معلم همیشه یه تسبیح توی ِ دستش بود. اون معلم اصلن مهربون نبود.

من نوشتم:شدم خبرنگار افتخاری.نوشتم: توی نسل ِ سه . نوشتم :  توی وب. نوشتم : توی مجله های ِ محل کار بابا.نوشتم...

حالا بدون ِ اون میز ِ فلزی نشسته بود جلوم. یه معلم بازنشسته . سلام کردم. جواب داد. خانم من اول راهنمایی شاگردتون بودم. یادش اومد.مطمئنم که یادش اومد...ولی خجالت کشید.وانمود کرد نشناخته. آروزی موفقیت کرد ، برام!  پیاده شدم!

 تنها فرقش با 7سال پیش این بود که مقنعش رو کشیده بود عقب تر. شاید برای اینکه "الله" رو ببینه!

 

4) شنبه بود، همین3 ساعت ِ پیش!داشتم می رسیدم خونه!خسته!پر از فکرای ِ جورواجور.با مادرش بود.شبیه ِ سه سالگی خودم بود.یه دختر کوچولوی ِ بامزه ، با اون کلاه ِ صورتی که تا روی گوش هاش پایین کشیده بودش! که داشت از اولین بادکنک ِ صورتی ِ زندگیش که مادرش براش خریده بود، لذت می برد! داشت جلوم راه می رفت، با مادرش! داشت ذوقش را می کرد، مادرش! که یهو هر سه ترسیدیم!بادکنک ترکید!دختر گریه کرد.مثل سه سالگی ِ  خودم:اون شب بابا 6 تا بادکنک ِ دیگه برام خرید.من هنوز گریه می کردم.دلم اولی را می خواست...لابد!

 

5)شنبه بود، همین 2 ساعت ِ پیش ، انگار! خوابیدم روی تختم! قلبم مچاله شد گوشه ی ِ سینم.خودم مچاله شدم زیر پتوم! قلبم آروم بود . آروم! آرامش داشتم.یه آرامش ِ عجیب! از همونایی که فقط کسایی دارن ، که فکر می کنن قدرت توی ِ دست های ِ خداست، فقط! 

 نگاه کردم به سقف. همون سقفی  که نمی ذاره نماز هام بره بالا .همون سقفی که وقتی میرم تو فکر، مردمک چشم هام بهش خیره می مونه:

خدایا !تو  "محمد"  (ص) رو با اخلاقش نشونمون دادی. محمد بیشتر از اونکه اسلام داشته باشه خُلق ِ نیکو داشت....خدایا...چرا بوی گل محمدی نمیاد؟خدایا!تو شاهدی که اسلامت رو از روی ِ آدم هاش قضاوت نمی کنم و الّا تا الان هزار بار کافر شده بودم...

ندا می رسه: - هیوا!  داری ذکر می گی...رها شو ...رها شو تا بدون ِ  تسبیح ذکر بگی...

 

پ.ن:

1)آی جماعت! میز فقط یکطرفش به آدم قدرت می ده!

2)اخلاق(گل) باید محمدی باشد!

3)منشی ِ رئیس ِ دانشگاه امشب تسبیح می گردونه.دارم ذکر لب هاشو می خونم:هیوای ِ گستاخ!هیوای ِ گستاخ!هیوای ِ گستاخ!هیوای ِ گستاخ!هیوای ِ ...100 مرتبه!

۴)گفت:ظرفیت ِ ت کمه!باید بره بالا!خیلی بالا...او گفت.او که نامش پدر است!

۵)من از همه بدترم:من!هیوای ِ گستاخ ِ سربه هوا!

 

بعدالتحریر: می دانی؟!...گاهی احوال پرسی های ِ خدا اینجوریه!نمدمال می کند که آدم شویم! دما را می برد بالا که فولاد شویم:فولاد ِ آب دیده! سوراخ سوراخ می کند، کشتی مان را!که بزرگ شویم.اصلن با سنگ تربیت می کند.همین که گفتی خدایا بزرگترم کن!یک سنگ برمی دارد می گذارد جلوی پاهات!من فردا می روم دانشگاه از اون خانم ِ منشی عذرخواهی می کنم!

شعاری شد؟شد!

  

 

 

 


کلمات کلیدی: